تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان
نگاهی به مهم ترین مجموعه های تلویزیون در فصل گذشته

سرزمين سبز (مسعود رسام ، بيژن بيرنگ)
خسرو شكيبايي در نمايي از سرزمين سبزتماشای اين مجموعه (پس از تقريباً ده‌سال كه از توليد آن مي‌گذرد) نه تنها باعث رفع اشتياق و كنجكاوی انبوه مخاطبان و تماشاگران پی‌گير كارهای مشترك رسام – بيرنگ نشد كه حتی می‌‌توان گفت آن‌ها را سرخورده و تاحد زيادی غافلگير شده پای گيرنده‌های امواج تلويزيونی رها كرد! به دشواری می‌توان باور كرد سازندگان مجموعه‌های شيرين و مفرح و خانوادگی‌و پرطرفداری مثل خانه سبز و خانواده‌سبز (و خيلی برنامه‌ها و مجموعه‌های جذاب و تماشايی ديگر كه حاصل دستپخت آن‌هاست) تا اين حد به وادی تلخی و سردرگمی غلطيده باشند. ظاهراً قرار بوده سری جديد مجموعه‌هايی كه پسوند سبزرنگ داشته‌اند ، اين‌بار در گوشه و كنار سرزمين ايران رخ بدهد. اما غيبت همسران شخصيت‌های اصلی داستان كه در فيلم‌نامه به دليل تصادف با خودرو از حوادث كنار گذاشته‌ شده‌اند آن‌چنان ناموجه و تحمل نشدنی است كه سرزمين سبز را يك سره به مجموعه‌یی كسالت‌بار و تلخ و خسته‌كننده تبديل كرده است؛ مجموعه‌يي كه تقريباً هيچ نشانی از سرخوشی (گاه افراطی!) خانه‌سبز يا خانواده‌سبز ندارد و رويای تماشاگران آن مجموعه‌ها را (برای همراهی و هم‌دلی) با موانع و دشواری‌های فراوانی روبه‌رو می سازد.
به نظر می‌رسد مهم‌ترين امتياز سرزمين‌سبز ثبت تصويري از رامبد جوان و حميد فرخ‌نژادِ كم‌و‌بيش خام و كم‌تجربه (در آن سال‌ها) باشد كه حالا و پس از گذشت سال‌ها از ساخته شدن اين مجموعه ، حضور و بازی‌شان در كنار خسرو شكيباييِ اوج‌گرفته در آن سال‌ها بيش‌تر و بيش‌تر به چشم می‌آيد ؛ بازيگری كه روزگاری نه‌چندان دور گيشه سينماها را در قبضه داشت ، در تلويزيون و در مجموعه‌هايی با پسوند سبز ، خوش درخشيد و سرزمين‌سبز تنها می‌تواند دريغ و حسرت به خاطر اين استعداد و چهره تلف شده را پررنگ‌تر از پيش به نمايش بگذارد.


پريدخت (سامان مقدم)
ليلا حاتمي و علي مصفا در سريال تلويزيوني پريدختظاهراً پريدخت را بايد حاصل ميل و علاقه مديران تلويزيون به رها كردن مخاطبان مجموعه‌های ماه‌محرم در فضای عاشقانه‌های تاريخی (از نوع شب‌دهم حسن فتحی) دانست. والبته ميل متقابل تماشاگران به رهاشدن در خلسه‌يی ناشی از روبه‌رو شدن با برش ديگری از فضای دوست‌داشتنی و قابل لمس تاريخ معاصر؛ كه برگ برنده‌ی مجموعه‌سازان تلويزيوني در سال‌های اخير به شمار می‌آيد.
البته پريدخت جدا از داستان لابيرنت‌گونه و پر پيچ‌و‌خم– كه همواره با استقبال تماشاگران روبه‌رو بوده – يك برگ برنده ديگر هم داشت و آن ، حضور زوج ليلا‌حاتمی و علی‌مصفا بود كه در فيلم‌های قبلی (ليلا و ميكس) و مجموعه‌‌يی نظير كيف انگليسی هم نشان داده بودند كه می‌توانند هم‌سرنوشت‌پنداری مخاطبان را برانگيزند.
اما مهم‌تر از همه ی اين‌ها اصلی‌ترين امتياز مجموعه‌ پريدخت را بايد به حساب داستان‌گويی بدون دست‌انداز و فاقد پيچيدگی سازنده‌اش گذاشت ؛ فيلمسازی كه با تكيه بر همين عنصر ، فيلم‌های موفق فراوانی را روانه‌ي پرده سينماها كرده و گرچه هنوز بهترين و ماندگارترين اثر خود را كارگردانی نكرده (در اين زمينه حساب كافه‌ستاره جداست) اما پتانسيل مجموعه‌يی با ويژگي‌های پريدخت نشان از آمادگی كامل او براي دست يافتن به چنين هدفی دارد.
اگر پيشی گرفتن تماشاگران از وقايع داستان (براي حدس زدن پايان فيلم) را ناديده بگيريم شايد بايد مهم‌ترين نقطه ضعف اين مجموعه را در ضرباهنگ كُند وقايع آن جست‌و‌جو كرد؛ ضرباهنگی نامنطبق با زندگی مخاطبان امروز تلويزيون كه خوش‌بختانه با درايت فيلمساز در فشرده كردن وقايع و حوادث داستان در بخش‌هايی محدودتر (نسبت به ساير مجموعه‌ها) ، كم‌تر به چشم‌ می‌آيد ؛ تا اين كه اصلی‌ترين مانع ارتباط باشد.


ساعت‌شني (بهرام بهراميان)
مليكا شريفي نيا در نمايي از ساعت شنيرشد چشم‌گير و پيش‌رفت قابل‌احترام سازنده‌ی ساعت‌شني نسبت به كار قبلي‌اش (مجموعه‌تلويزيونی مشق‌عشق) آن‌قدر واضح و روشن هست كه نياز به توضيح و دليل و مدرك نداشته باشد. به‌نظرمی‌رسد اين رشد و پيش‌رفت را بايد به حساب محافظت فيلمساز از استعداد و قابليت‌هاي خود، و تقويت زيرساخت‌هايي دانست كه در طرح و گسترش داستاني چنين پيچيده (اما همچنان جذاب و قابل باور) به او ياري رسانده‌اند.
انتخاب نوع روايت غيرخطی و طرح موضوعی كم‌و‌بيش حساس و حساسيت‌برانگيز، بيش از آن‌كه عاملی براي ديده شدن يا جسارت عبور فيلمساز از خطوط ملتهب و قرمز قلمداد شود محملی به نظر می‌رسد كه سازنده ساعت‌شنی قصد داشته تا با به كارگيري آن قدمی– هرچند كوتاه – برای ارتقای استانداردهای برنامه‌سازی در تلويزيون بردارد. تمهيدی كه در آغاز ، مخاطب تربيت شده و آشنا با مجموعه‌های بی‌دردسر و «هپی‌اِند» خانوادگی را به واكنش عليه آن وا می‌دارد ولی در ادامه (زمانی كه داستان ، اصول خود را بنا می‌كند) راه ارتباط با مخاطبان خود را هموار می‌سازد و آن‌ها را تا انتها با خود می‌برد.
اگر با بيماری روانی يكی از شخصيت‌های اصلی، مسير داستان ساعت‌شنی تا اين اندازه تغيير نكرده و لحن روايی مجموعه تا اين حد به زبان فيلم‌هاي روان‌شناسانه يا ژانر وحشت نزديك نشده‌ بود اينك راحت‌تر مي‌شد درباره لحن كارگرداني دراين مجموعه اظهار نظر كرد. در وضعيت فعلي – كه ساعت‌شني با آن روبه‌رو است - كارگرداني و به تبعيت از آن؛ لحن بيان داستان از يك‌نواختي چنداني برخوردار نيست. اما در مقايسه با ساير مجموعه‌ها (در شبكه‌هاي مختلف) در جايگاهي قابل اعتنا مي‌ايستد و راه اميدواري براي پيش‌رفت بيش‌تر در اين زمينه را گشوده مي‌گذارد.
بدون شك تلاش سازنده ساعت‌شني در شكستن كاريزماي برخي بازيگران (مثلاً پوريا پورسرخ ، برزو ارجمند و شهره لرستاني) موفقيت‌آميز بوده و در رنگ‌آميزي نقش‌هاي غيرمتعارف براي برخي ديگر (مثلاً ژاله علو ، آزيتا حاجيان و نسرين مقانلو) وسواس و دقت و انرژي فراواني به كار برده‌است. اما اي‌كاش او در طراحي و اجراي صحنه‌هاي رانندگي نيز همان دقت و انرژي را به كار مي‌بُرد. متاسفانه اجراي كروماكي صحنه‌هاي مورد اشاره، بيش از حد ساختگي و مصنوعي است و از روند كلي داستان و مجموعه بيرون مي‌زند. ظاهراً در مسير طراحي و اجراي جلوه‌هاي ويژه (ويژه؟!) تصويري ، اجراي كامپيوتري صحنه‌هاي رانندگي، چشم‌اسفنديار فيلمسازان فعال در تلويزيون به حساب مي‌آيد. اين‌ را مي‌توان از اجراي كاريكاتوري لحظه‌هاي رانندگي و سفر در همين مجموعه و مجموعه‌هاي رقص‌پرواز ، يك‌مشت‌پر‌عقاب و تا حدي بي‌صدا فرياد كن و حلقه‌سبز فهميد كه ظاهراً هنوز راه چاره‌اي براي آن انديشيده نشده است.


رقص‌پرواز (احمد مرادپور)
رقص پرواز به كارگرداني احمد مرادپوربه‌نظر مي‌رسد پس از گريزگاه مغشوش و سردرگمي مثل فيلم‌سينمايي رنجر ، احمدمرادپور با مجموعه رقص‌پرواز به دنيا و فضاي مورد علاقه خود در نخستين فيلم بلندش (سجاده‌آتش) بازگشته است؛ داستاني كم‌وبيش واقع‌گرا كه بر بستري از جنگ واقع شده و مي‌كوشد چهره تازه و كم‌سابقه‌اي را (دست‌كم در تلويزيون) از اين‌گونه آدم‌ها به نمايش بگذارد ؛ آدم‌هايي كه در گذر سال‌هاي رفته و به پايان رسيده ، به كليشه و قالبي از پيش تعيين شده تبديل شده‌اند و بيرون آوردن آن‌ها از چنين قالبي ، دشواري كار فيلمساز به حساب مي‌آيد.
كم‌تر كسي فكر مي‌كرد شخصيت گوشت‌تلخ و متلك‌پران ، و درعين حال حاضرجواب و طنازِ دكتر (با بازي قابل قبول و پذيرفتني مهدي هاشمي) آن‌قدر جذاب و تماشايي از كار درآمده باشد كه در تراكم و لابه‌لاي برنامه‌هاي تلويزيون (در دهه‌ي ‌فجر) بتواند اين‌همه تماشاگر را به خود جذب كند. به طور حتم بخش عمده‌يي از اين جذابيت ، حاصل نوآوري و نوانديشي فيلمسازي است كه از نخستين فيلم خود به اين سو كوشيده تا در كنار پرداختن به داستان‌هاي مورد علاقه خود ، نيم نگاهي هم به تاثير استانداردها در جذب مخاطبان داشته باشد. امتيازي كه گرچه نمي‌تواند در توضيح كم‌كاري اين فيلمساز مورد تشريح قرار بگيرد اما در فضاي نااميدكننده و مايوسانه برنامه‌سازي در تلويزيون (كه اغلب فيلمسازان ، كار را ساده مي‌پندارند و گاه با ساده‌انگاري از كنار دشواري‌ها عبور مي‌كنند) مي‌تواند مايه‌ي احترام تماشاگر اصيل و جدي قاب كوچك باشد.
ايده‌ي جذاب رها‌شدن جنازه‌ي شهدا در آسمان (جايگاه ابدي فرزندان وطن) در كنار اجراي خوب و قابل باور اين فصل ، از جمله چيزهايي است كه نام اين مجموعه و سازنده‌ي آن را به آساني از ذهن تماشاگر پاك نمي‌كند؛ رقص پرواز به كارگرداني احمد مرادپور.

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 14  توسط امید نجوان  | 

 
business articles