تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان
در ستایش فن اصابت کلمه

باد بهمن ، بی رحم و سوز آلود و پر فشار داشت از پشت شیشه ی شکسته ی آسایشگاه به داخل رخنه می کرد که یک اتفاق ، شبی از شب های سرد و یخ بسته ی زمستان 68 را رنگ دیگری زد و صدای تلخ و غم زده ی دانش جوی تیر خورده ی شهرستانی ، همراه با بخاری که نرم نرمک از خون او برمی خواست ، از سیم خاردارها گذشت ، میدان خاموش صبح گاه را پشت سر گذاشت و آن سوی بخاری چکه یی بی هُرم و نفس – که بی اعتنا به همه چیز و همه کس ، پشتش به تخت های دو طبقه و آن پنجره ی شکسته و بی شیشه بود - پیچید توی حلقوم مغناطیسی رادیو و همراه با نفس های ذوب شده و دردهای مذاب سربازان دوره ی آموزشی ، از چتر پهناور تنهایی جاری شد. چتر تیره ی بی حفره یی که خشمگین و بی رحم بر آسمان یخ زده ی پادگان جی سایه انداخته بود.
وظیفه ی آش خور که آن شب ، سوز تلخ سرما و دل تنگی برای نفس کشیدن در هوای شوق انگیز خانه آزارش می داد ، هرگز خواب به چشمهایش نیامد و تا صبح که باد/ سیلی تند صبحگاهی ، واقعیت را - با همه ابعاد- نشانش بدهد ، آن نمایش و نام نویسنده اش را بارها بر حافظه اش حک کرد: آهسته با گل سرخ ، اثر اکبر رادی.


زنده یاد اکبر رادیتا چشم به هم زدیم یک هفته گذشت. درست هفته ی پیش بود که به عادت همیشگی ، تمام تیترهای سیاسی را به هیچ انگاشتیم و به راحتی از کنار عکس خندان ژولیت بینوش (با آن شال شکلاتی) گذشتیم و یک راست رفتیم سراغ آخرین صفحه اعتماد ؛ جایی که نوشته یی از او- با آن نثر و قلم رشک برانگیز- بر تارک روزنامه بود ؛ به ستایش از شصت و نهمین زادروز استاد بهرام بیضایی. وقتی آن نوشته را خواندم بی درنگ یاد شناختنامه یی از او (به کوشش فرامرز طالبی) افتادم که همین چند وقت پیش در هامش یک همایش هدیه گرفتم و این روزها در گوشه یی از کتابخانه ی کوچکم ، عزیز و محترم می دارمش. شناختنامه یی که با وجود اشکالات ریز و درشتش ، دست کم پنجره ی کوچکی است رو به آسمان و آستان ذهن سیال و سرشار کسی که تنها با یک نمایشنامه ، شب های غمگین نوزده سالگی ام را ستاره باران کرده بود.


مهمان کردن به گوشه یی از توان اکتسابی رادی در اتصال جملات (یا به تعبیر خود او ؛ «فن اصابت کلمه»)  تنها کاری است که در هفتمین روز خاک سپاری آن بزرگ گیله مرد تاریخ ادبیات نمایشی می توان انجامش داد. آن چه در پی آمد این مقدمه می خوانید بخشی از نامه ی زنده یاد رادی به عباس معروفی است ؛ نامه یی زبان حال او که در آن از «سید عباس» خواسته تا پیامش را این گونه به [صادق] چوبک بزرگ برساند: « به او بگو: اگر کتاب های تو در غشای ایمنی هاگ بسته اند و در میان این غلغله ی کتاب و نشریه و چه ، روی رکلام یا بساط بازار فرهنگ ما نیستند ، ای ستمدیده ، ای حاضرِ غایب! بدان کسانی هستند که حاجتی هم به اجساد این کتاب ها ندارند ؛ زیرا که داستان های تو را دانه دانه مثل دانه های مروارید در عمق سینه به بند کشیده اند و جمله به جمله از برند ؛ همچنانکه بوف کور ما با پنجاه نسخه فقط ، پانزده سال در هاگ ایمنی فرو رفت و سینه به سینه گشت و دوام کرد تا در وقت خود از محاق جهل و سوء فهم و حذف درآمد و با قواره ی یک شاهکار ادبی مظلومانه در افق درخشید.»


یاد و نام و خاطره اش گرامی باد.
|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 12  توسط امید نجوان  | 

 
business articles