بعيد می دانم پسر بچه ای كه در گوشه يكی از ميدان های شهر می نشيند تا با تنها دارايی اش (شش عدد CD) خرج روزانه خود را در بياورد ، از موضوعی به نام «آسيب رساندن به بدنه ی سينمای ملی» سر در بياورد يا حتی در عمرش چنين چيزی شنيده باشد. همان طور كه برای ميليون ها راننده ی شناور در كلاف سر در گم ترافيك شهرهای بزرگ ، موضوع گرمايش زمين ، تخريب محيط زيست و از اين ها جالب تر ؛ فروپاشی [تدريجی] اعصاب دماغی آدم ها ، اصولاً چيز نامربوط – و در اين وانفسا ، دست كم ؛ كمی خنده دار– است!
اين پسر بچه و سفره ی CD هايش را مي توان نمادی از حفره های موجود در قانون گذاری کشور و مهم تر از آن ؛ عدم آموزش شهروندان برای رعايت قانونمندی دانست كه متاسفانه نسل به نسل و سينه به سينه منتقل می شود. نتيجه اش اين می شود كه اگر يک توريست ماجراجو گذرش به شهر ما بيافتد و ببيند يک پسر بچه به جای آن که اوقات فراغت تابستانش را با انواع و اقسام کلاس های شنا و موسيقی و زبان پر کند ، کنار ورودی يک پاساژ نشسته و در روز روشن دارد «خلاف» می کند حتماً روی سرش يک جفت شاخ آکبند سبز خواهد شد. چون در هيچ کجای دنيا ( حتي مالزی و اندونزی که مرکز قاچاق فيلم به آسيا و خصوصاٌ آسيای ميانه به حساب می آيد) کسی جرات نمی کند در روز روشن کنار خيابان بنشيند و با فيلم های قاچاقش به ريش پليس بخندد.
اما مضحک تر آن که سينمای ملی کشور به تلنگر اين پسر بچه و احتمالاً اعضای خانواده او در حال فروپاشی است. سينمايی که به زحمت و با اغماض بايد عنوان صنعت را به آن گره زد (تا به تعبيری روحيه اش را از دست ندهد و بيش از اين خود را نبازد).
در چنين وضعيتی و با وجود رنگين کمانی از تفاوت هاي محتوايی و تکنيکی ميان سينمای ايران و آمريکا ، مقايسه محصولات تصويری اين دو کشور شايد کمی عبرت آموز باشد. به هر حال بايد اين واقعيت را پذيرفت که اگر سينمای هاليوود براي مردم سراسر دنيا جذابيت نداشت ، با اين حجم اعجاب آور قاچاق فيلم و با وجود ميلياردها دلاری که هر سال قاچاقچی هاي فيلم به بدنه اين سينما وارد می کنند به طور طبيعی الآن ديگر نبايد چيزي به نام هاليوود وجود داشته باشد. در حالی که مي بينيم نه تنها در اين کشور پهناور بلکه در سراسر دنيا مردم هنوز برای تماشای فيلم های آمريکايی صف می کشند تا ميليون ها دلار به جيب صنعت سينمای اين کشور واريز کنند. و کار به جايی رسيده که به عنوان نمونه کمپانی سازنده قسمت آخر هری پاتر به دليل همين کرشمه ها مراسم افتتاحيه تازه ترين توليد خود را پيش از آمريکا و ساير کشورها براي مردمان سرزمين آفتاب (ژاپن) برگزار کرده است ؛ چشم بادامی هايی که به راحتی می توانند چند هفته ( يا گيرم چند ماه) صبر کنند تا DVD اين فيلم به صورت رسمی و با کيفيتی بسيار عالی ( بسيار بهتر از آن چه که معمولاً به دست عاشقان سينما در ايران می رسد) در کشورشان توزيع شود (نمی توانند؟)
اکنون اين سوال پيش می آيد که آيا در آن کشورها فيلم های آمريکايی قاچاق نمی شود؟ و آيا مردم آن مناطق کره زمين نمی توانند (يا دل شان نمی خواهد) به جای تحمل ترافيک و رنج اليم سينما رفتن با اهل و عيال ، با کم ترين هزينه فيلم ها را در سينمای خانگي ببينند؟
راز جذابيت سينماي آمريکا در همين نکته نهفته است ؛ اين که اغلب فيلم ها برای پرده عريض و برای نمايش و تاثيرگذاری در سينماها ساخته می شوند. و فيلم ها و تالارهای نمايش آن قدر برای تماشاگران جذابيت دارند که اگر پسر بچه ای بی خيال قانون ، در گوشه يکی از ميدان های بزرگ شهر روی پله يک مغازه نشست و سرمايه فيلمسازان کشورش را به باد حراج گرفت ، دست کم ارکان و پايه های آن سينما به لرزه نيافتد و... بوی الرحمن اش بلند نشود.