در پست قبلي بخشي از محبتهايي كه پس از چاپ كتاب سيمرغ در آشيانه بر من رفته بود را بازگو كرده بودم. گفتوگو با روزنامه «اعتماد» بهانهاي شد تا پس از مدتها لاي دفترچه ديجيتال خود را باز كنم و با خوانندگان اين وبلاگ حرف بزنم. البته بخشهايي از اين مصاحبه به دليل كمبود جا چاپ نشده. در آن بخش و در پاسخ به اين نكته كه نسبت به كتاب خودم چه نظري دارم گفته بودم: «سيمرغ در آشيانه اولين كتاب من است و طبعاً بايد دوستش داشته باشم. اما هربار كه به آن نگاه ميكنم احساس ميكنم چيزي كمتر از ده درصد از تواناييهاي من در آن به ثبت رسيده است. متاسفانه اين كتاب، آن چيزي كه دلم ميخواست از كار در نيامد و اگر بخواهم قضاوت درستي داشته باشم فقط ميتوانم بخشهايي از فصل اول كتاب را به تصورات خودم نزديك بدانم و ديگر هيچ!»
و اشاره كرده بودم دشواريهاي فراواني كه بر سر انتشار اين كتاب تحمل كردم برايم تبديل به تجربههاي گرانقدر، عزيز و بزرگي شدهاند اما نميتوانم درك كنم كه اصلاً چرا بايد چنين اتفاقاتي به وجود بيايد: «به عنوان مثال زماني كه سيمرغ در آشيانه مرحلهي صفحهآرايي را پشت سر ميگذاشت خانم آرزو باباگلي و پدرشان (محمدرضا باباگلي) خيلي در حق اين كتاب و بنده لطف كردند و به بهترين شكل اين كار را انجام دادند. اما ماهها بعد از آن كه نسخهي صفحهآرايي شده تحويل داده شد از سيمافيلم با من تماس گرفتند و خواستند فايل اوليهي متن را تحويل انتشارات جامجم بدهم. وقتي دليلش را پرسيدم گفتند قرار است اينبار با سليقهي مسوولان انتشارات و در يك قطع ديگر آن را صفحهآرايي كنند. اما وقتي من نسخهي نهايي و در حال ارسال به چاپخانه را بازبيني كردم متوجه شدم فقط به ميزان كمي از طول و عرض كتاب كم شده و سرفصلها و عكسهاي صفحهآرايي قبلي، اِسكنشده، همان سر جاي اول خودش قرار دارد. به تعبير بهتر به جاي آن كه به صفحهآراي اصلي كتاب بگويند «با استفاده از نرمافزار مخصوص اين كار، طول و عرض آن را تغيير بده» به قول خودشان دوباره آن را صفحهآرايي كرده بودند؛ بدون هيچ تغييري!»
اين نكته و تكهاي جا مانده از آن مصاحبه بود كه آن را ميتوانيد اينجا بخوانيد.