
• هيچ چيز بدتر از اين نيست كه احترام آدم ناديده گرفته شود؛ درست مثل اين میماند كه كت و شلوار بپوشی، عطر و ادوكلن بزنی و به يك مهمانی بروی كه ميزبانش با يك پيژامه و زيرپوش به استقبالت آمده باشد. و زمانی كه اعتراض كنی، پاسخ بشنوی كه: «چيزی نشده كه؛ تو يه خورده حساسی!»
• از زمان برگزاري نمايشگاه كتاب دارم جلوي خودم را ميگيرم تا چيزي در اينباره ننويسم؛ ولي هر كار میكنم میبينم نمیشود. آخر اگر دو سال برای نوشتن اولين كتابتان وقت میگذاشتيد، با انواع و اقسام مشكلات اجرايی كنار میآمديد و سپس با هزار مانع اداري و غيراداری، آن را برای چاپ آماده میكرديد، دلتان نمیخواست اولين خواننده يا اولين مخاطب آن باشيد؟ آيا اين توقع بیجايی است كه نويسنده انتظار داشته باشد ناشر محترم كتاب- آنهم ناشری كه خودش نويسنده را به اين كارزار فرهنگی دعوت كرده- دستكم يك نسخه از كتاب را به نويسنده بدهد؟ بله. ظاهراً در كشور ما اين انتظار نابهجايی است كه منتظر چاپ اولين كتاب خود باشی و براي انتشار آن روزشماری كنی و تازه، انتظار داشته باشی يك نسخه از آن را برايت بفرستند! میدانم. در كشور ما، اينها توقع بیجايی است. اما برای يك نويسنده هيچ حسی بدتر از آن نيست كه دوستی، كتاب را خريده باشد و تلفن بزند و بپرسد: «كتابت در آمده. ديديش؟!»
• كتاب
سيمرغ در آشيانه كه واقعهنگاری مجموعهی تلويزيونی
شيخبهايی است، يك سال بعد از پايان صفحهآرايی و تحويل نهايی، و مدتها پس از پايان پخش اين مجموعه سرانجام روانهی بازار كتاب شده است. همانطور كه گفتم، خودم حتا يك نسخه از آن را ندارم كه تقديم كنم (كتابی كه عكسش را در بالای اين مطلب میبينيد متعلق به دوستی است كه در پاراگراف قبلی به او اشاره شده) بنابراين اگر كتاب را ديديد يا دلتان خواست دربارهی اين برخورد فرهنگی نظری بدهيد اينجا و اين وبلاگ، ميهمان ديدگاههای شماست.
• يادم رفت تاكيد كنم. من حساسم؛ حساس!
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه
1388/03/13ساعت 12  توسط امید نجوان
|