يكی داستان؛ پر آب چشم
از انجامدادن مصاحبه بهصورت كتبي چندان دل خوشي ندارم. باوجود آنكه متن نهايي با كمترين زحمت از طرف گفتوگو شونده آمادة حروفچيني و چاپ ميشود، اما نتيجة كار چندان روشن نيست و نميتوان به طرف ديگر، چندان فشار آورد كه ضمن رعايت قاعدة بازي و حفظ لحن ديدار حضوري، از نوشتن پاسخهاي كوتاه و يك كلمهاي و تستي صرف نظر كند. چند سال پيش، زماني كه يكي از فيلمسازان اصرار كرد كه گفتوگو را بهصورت كتبي انجام بدهيم نزديك پنجاه سوال براي او طرح كردم تا در نهايت، وقتي متن را تحويل ميگيرم دستكم به سيتاي آنها جواب داده باشد ولي حاصل كار پاسخهايي يك كلمهاي يا در نهايت، يك جملهاي بود كه حجمي به مراتب كمتر از يك صفحه را در بر ميگرفت! اما خوشبختانه اينبار و در گفتوگو با حسن هدايت چنين اتفاقي نيافتاد و پاسخها كموبيش همان بود كه انتظارش ميرفت. بههرحال در تراكم انبوه روزمرگيها و شدتگرفتن كمبود وقتها، بيش از اين نميشد توقع و انتظار داشت؛ حاصل، همين است كه در ادامه مطلب پيش روي شماست.
مدتهاست به اين نتيجه رسيدهام كه در كشور ما و دربارهی كيفيت تصويری فيلمها تعريف واحدی وجود ندارد و اين كلمه میتواند به تعداد آدمها از معنی متفاوتی برخوردار باشد. بعضیها همين كه تصوير، صاف و شفاف (يا بهعبارتی مندرآوردی، آينه!) باشد برایشان كافی است. بعضی ديگر پای ویسیدیهای چهارخانهدار و تصاوير فشردهشده مینشينند (تازهترين نمونهاش همين نسخههايی است كه بهتازگی از فيلم دعوت توزيع شده) و ميگويند: «عجب كيفيتی!» و بعضی ديگر وقتی تصوير نسبتاً قابلقبول اين فيلمها را با كانالهای تنظيمنشده و خراب تلويزيونهای خود مقايسه میكنند دلشان غنج میزند و حتماً از خوشحالی بال هم در میآورند. در بعضی از اين موارد، سايهی آدمهای توی تصوير از خود آنها پررنگتر است و حدقهي چشمهايشان به سفيدی میزند. و تازه اينها مال تلويزيونهايی است كه در مركز، موفق به دريافت تصوير میشوند. در شهرستانها كه وضع از اينهم بدتر است. عيد امسال كه برای سفر به يكي از شهرهای اطراف اصفهان رفته بودم متوجه شدم سيگنالهای برخی شبكهها با همان كيفيتی كه در تهران قابل دسترسند قابل دريافت و تنظيم نيست و هر وقت بارندگی میشود، دريافت تصاوير، ساعتها ناممكن میشود!
در چنين وضعيتی مقايسه نسخههای ويدئويی فيلمهای ايرانی (كه بهصورت رسمی در كشور ما توزيع شده و ميشود) با دیویدیهای اروپايی و آمريكايی كه به همهجای دنيا قاچاق میشود بيهوده و اتلاف وقت است. درست در زمانی كه سردمداران كمپانیهاي مهم و معتبر توزيع دیویدی در سراسر دنيا برای رقابت با همديگر به طراحی «منو»های متنوع و پربار و افزايش كيفيت بصری فيلمها و طراحی باندهای شفاف و تاثيرگذار صدا (برای توزيع در سينماهای خانگی) روی آوردهاند، تنها هنر موسسات ويدئورسانه در كشور ما توزيع دوباره فيلمهايی است كه پيش از اين توسط موسسههای ديگر منتشر شدهاند؛ آنهم بدون ارتقای كيفيت، اضافهكردن ضمايم و چيزهايی از اين قبيل. برای آسيبشناسی چنين موضوعی میتوان مقالهها نوشت و از اشتباهات فاحش در ترجمه و تلفظ اسامی خارجی روی فيلمها گرفته تا اشكلات نرمافزاری كه در اجرا با آن روبهرو هستند صفحهها قلمي كرد (اين اواخر كه داشتم دی ویدی فيلم سگكشی را ميديدم وقتي به بخش «قسمتهای ويژه» رسيدم با اين پيام مواجه شدم كه: برای تماشای قسمتهای ويژه لطفاً ديسك 2 را داخل دستگاه بگذاريد!) و تازه، كيفيت خود فيلمها و صدايشان كه از اين هم بدتر است. برای دیویدی همين سگكشی مثل دیویدی خانهخلوت و هنرپيشه و آژانس شيشهای و...خيلی فيلمهای ديگر كه میتوان اسمشان را پشت سر هم رديف كرد، از ضعيفترين و خشدارترين كپی موجود استفاده شده و صداها متاسفانه اغلب غيرقابل شنيدناند. و اين در حالی است كه با اضافهكردن مرحله بازسازي فیلمها (كه خوشبختانه امكاناتش در كشور ما موجود است) و طراحی واجرای دقيق دیویدی (به مفهوم دقيق كلمه) میتوان صدها فرصت شغلی ايجاد كرد كه خود به خود در كاهش نرخ تورم نيز موثر خواهد بود.
برای جمعبندی موضوع بد نيست به گفتوگويی كه چندی پيش ميان يكی از توزيعكنندگان همين فيلمها و مشتریاش در گرفته بود اشاره كنم. خريدار در حالی كه داشت به عكسهای روی جلد فيلم نگاه میكرد پرسيد: «كيفيتش چطوره؟» و پاسخ شنيد كه: «از خود فيلم هم بهتره!»
اول اين كه: يادداشت فوق در شماره 393 ماهنامه سينمايی فيلم به چاپ رسيده است.
دوم اين كه: عكسی كه همراه با اين نوشته میبینید تصوير يكی از فيلمهای ايرانی است كه از روی نسخه ویسیدی آن ضبط شده. همانطور كه میبينيد از بس كيفيت اين فيلم «آينه» است اسم كارگردان آن ديده نمیشود!
يك راهنمايی میكنم: اسم فيلم اقليماست؛ اسم كارگردانش را خودتان حدس بزنيد!
يادش بهخير. داوود خدا بيامرز عاشق فيلمهای كيميايی بود. و بيشتر از همه شيفتهی گوزنها. مثل همهی عشقفيلمها تمام ديالوگهای اين فيلم را از بر بود. عاشق اين بود كه بنشيند و ديالوگهای بهروز وثوقی و فرامرز قريبيان را با همان لحن خودشان (توی فيلم) تكرار كند. آخرين بار كه- نمیدانم برای چند هزارمينبار- سكانس ملاقات سيد و قدرت را برايم بازی كرد دو سه روز قبل از رفتنش بود. توی يكی از قهوهخانههای نزديك پيچشميران نشسته بوديم و در حالیكه داشتيم تشنگیمان را با يك كمر باريك لبدوز و لبسوز فرو مینشانديم تمام فكرمان اين بود كه ببينيم اگر تمام محاسباتمان به واقعيت پيوست و پای داوود به آمريكا رسيد چه بايد كرد، چه بايد كرد و چه بايد كرد.
صورتش غرق عرق بود و صدايش از استرسی كه شبانهروز آزارش میداد میلرزيد. همانطور كه داشت از پشت پنجره به خيابان نگاه میكرد چشمهايش مختصر نمی پس داد و گفت:
وقتی گريهم میگيره هنو اميدوار میشم كه جون دارم.
بعد يكی از آن نگاههای ماندگار و سينمايیاش را اجرا كرد و درحالیكه معلوم بود مرا با قدرت اشتباه گرفته گفت:
هنوزم كم حرف میزنی، هنوزم ماتی، هنو تو چشات عشقه، حتماً هنوز هم دروغ نمیگی...عين يه كفتر رو شونهی من...صفای قدمت!
و رفت.
• سهشنبه بيستوهفتم اسفندماه 1387 است. خيابانها دارد آرامآرام شلوغ میشود. ياد چهارشنبهسوری هشت سال پيش میافتم؛ آنسال كه داوود مجبورمان كرد توی آن شلوغی سهشنبهی آخر سال برويم ميدان انقلاب و بچپيم توی يكی از سينماها كه جغدخاكستری (ريچارد آتنبورو) را نمايش میداد. وقتی فيلم تمام شد و آمديم توی كوچهپشتی سينما، باران فشفشه و ترقه و نارنجك و بمبخوشهيی بود كه بر سرمان باريد. و ما هيچ راهی نداشتيم جز اينكه دم دهانهی سينما كمين بگيريم تا اهالی خيابان جمالزاده آتشبس بدهند. بعدش هم آنقدر همهی خيابانها شلوغ و پر از ماشين بود كه تصميم گرفتيم تا جايی كه میشود پياده برويم. اين شد كه از ميدان انقلاب تا پيچشميران پياده آمديم. و در اوج شلوغی جنگ چهارشنبهسوری پذيرای انفجارها و بوی باروتی شديم كه ديگر هيچوقت يادمان نرفت.
گوشی را برمیدارم و مثل تمام اين هفت سال كه داوود به آمريكا رفته، به ياد چهارشنبهسوری آن سال شمارهاش را میگيرم. صدای ضبطشدهاش روی تلفندستی میگويد:
Davood…David…Please leave your message after the beep!
• شبجمعه سیام اسفند است. توی تمام سالهای دوری و جدايی اين اولينبار است كه شب چهارشنبهسوری نتوانستهام گيرش بياورم و با هم دربارهی آن خاطرهی معروف و كذايی صحبت كنيم. تلفن را برمیدارم و شمارهاش را میگيرم. خواهرش گوشی را برمیدارد. میفهمم شب عيدی رفته مهمانی منزل پريوشخانم و همانجا هم خوابش برده. بيدارش میكنند. صدايش كسلتر از هميشه و گذشته است. در ميانهی خواب و بيداری دوباره لب به شكايت میگشايد و میگويد: «حالم خيلي بده!» با حالتی كشدار، تكيهكلام خودش را تحويلش میدهم: «برو خجالت بكش!» و اضافه میكنم: «شد من زنگ بزنم و تو موج منفی نفرستی؟!» ميگويد: «بهخدا حالم خيلی بده. فقط قرص و دواهای جلوگيری از افسردگی سرپا نگهم داشته.» و بی آنكه من حرفی زده باشم میگويد: «البته خودم ميدونم دردم چيه. دكترم گفته اگه میخوای حالت خوب شه بايد يه سفر برگردی ايران. گفته اگه دوست و رفيقات دور و اطرافتو بگيرن حالت خوب میشه.» میدانم چند وقتی است گرينكارتش را گرفته و مشكل اقامت و مجوز كارش حل شده. میپرسم: «خب دردت چيه؟ پس چرا برنمیگردي؟» از ته دل آه میكشد و میگويد: «میترسم. میترسم بيام هوايی بشم. می ترسم ديگه نتونم برگردم. میترسم...»
• پنجشنبه ششم فروردين 1388 است. پای كامپيوتر نشستهام و دارم ايميلها را چك میكنم. يكی از ايميلها از داوود است. با تنبلیيی كه از او سراغ دارم برايم خيلی عجيب است كه دست به كامپيوتر برده باشد. بازش میكنم. نوشته است: «بوی تهران اين روزها بدجوری توی دماغم است. اگه مسيرت خورد و رفتی خيابون بهار؛ توی اون ساندويچفروشی دم خانهسينما به ياد من يه سوسيس بخور. میدونی كه من خيلی سوسيس دوست دارم. توی اين سالها و اينجا هم خيلی سوسيس خوردم ولی نمیدونم چرا مزهی سوسيسهای اون ساندويچفروشی خيابون بهار يه چيز ديگهس؛ يه طعم ديگهس!»
دكمهي Reply را میزنم و سرخوشانه به شوخی ميزنم: «بس كه توش آشغال گوشت و مواد نگهدارنده میريزن! برا همينه كه بهنظرت متفاوت مياد؛ وگرنه سوسيس همهجای دنيا يه مزه میده. اونهم برای توی شكمو!»
• شنبه بيستونهم فروردين است. دو روز است ايميلهايم را چك نكردهام. يكی از ايميلها نامهيی به انگليسی است كه دنيل (خواهرزادهی داوود) از لندن فرستاده است. در نامهيی كوتاه از سفر احتمالیاش به ايران گفته و نوشته است: «متاسفم كه اين را مینويسم. مادرم گفت دايی داوود درگذشته است. او خيلی بيمار بود و متاسفانه نتوانست دوام بياورد. عميقاً بهخاطر اين اتفاق متاسفم و میدانم كه دلم خيلی برايش تنگ خواهد شد. مطمئنم كه شما هم چنين احساسی داريد. دايی خيلی از شما تعريف ميكرد...»
هرچه بيشتر سعی میكنم كمتر موفق میشوم بقيهاش را بخوانم. كلمات در هالهيی از نور شناورند. با هزار بدبختی متوجه میشوم تهش نوشته است: «او از ميان ما رفته ولی من ايمان دارم كه هميشه با ما خواهد بود.» ديگر دلم نمیخواهد ادامه بدهم. چشمهايم را روی هجوم كلمات می بندم. مژهها همديگر را محكم در آغوش میگيرند.
• داوود يحياييان، عكاس قديمی و پرسابقهی مطبوعات، روز جمعه بيستوهشتم فروردين، در آستانهی چهل و شش سالگی، پس از تحمل چهار روز كما، بر اثر سكتهی ناشی از افزايش بيش از حد كلسترول، در كنج عزلت و تنهايی و در گوشهی كوچكی از اَبَرشهر لوسآنجلس درگذشت. بخش عمدهيی از كارنامهی حرفهيی زندهياد يحياييان در ايران به فعاليت در واحد عكاسی روزنامهی رسالت گذشت. او در سالهای آخر پيش از مهاجرتش به آمريكا جدا از تجربهی بازيگری (مثلاً در فيلم مستند/ داستانی شهاب شريعت بهكارگردانی محسن رزقی) و یکی دو طنز شبانه عكاسی تعدادی فيلم مستند و برنامهی تلويزيوني را برعهده داشت كه از آن ميان میتوان به مجموعهی پردهی نقرهيی (بهكارگردانی بنده) و مستند فريدون گُله كجاست؟ (ساختهی رضا درستكار) اشاره كرد. داوود يحياييان در سالهای اخير نيز بهصورت پراكنده به عكاسی و نگارش يادداشتهايی از سر تنهايی سرگرم بود اما مثل اغلب مهاجران ايرانی، برخلاف ميل خود از علاقهی اصلیاش بازمانده و سرگرم كارهای نامربوط و ديگری بود.
روحش آرام، خاطرش سبز و يادش هميشه گرامی.