تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان
تجلیل از "باشو ؛ غریبه کوچک" پس از بیست سال

پوستر فيلم باشو غريبه كوچك• نوزده سالگی من پای پله‌های سينما آزادی منتظر ايستاده و چشم به بالا دوخته است؛ جايی كه تصوير يك نوجوان سيه‌چرده – با چشم‌هايی باهوش– به نگاه پرنفوذ زني پيچيده در حجاب شرقی پيوند خورده است. بيست و سوم بهمن‌ماه 1368 است و من كه برگه اعزام نيرو توی جيبم است بايد خودم را به پادگان جی معرفی كنم ولي باد عشق، آتش كنجكاوی‌ام را به‌حال خود رها نمی‌كند و سرانجام بی‌‌آن كه خود بفهمم، به‌جای قدم گذاشتن در مسير پادگان، خدمت سينما می‌رسم؛ روز اول و سانس اول نمايش باشو؛غريبةكوچك در تهران. فيلمی كه شبهای سرد دوران آموزشی را برايم رنگ ديگری می‌زند و آن‌قدر عميق دلداری‌ام می‌دهد كه وقتی در محوطه  پشت گروهان دارم سينه‌خيز و پاكلاغی می‌روم فراموش می‌كنم به‌خاطر عشق به سينما يك روز غيبت خورده‌ام!
• شامگاه بيست‌ودوم بهمن است. در آخرين سانسِ آخرين روزِ هشتمين جشنواره فيلم فجر دارم با حسرت، سينما آزادی را پشت سر رها كرده و با آن وداع مي‌كنم (مثل يك محكوم كه با پای خود به‌سوی زندان قدم بر‌دارد!) متوجه می‌شوم كارگران سينما در حال نصب سردر و پوسترهای باشو هستند. نام بيضايی مثل هميشه كنجكاوی‌برانگيز است و با خود هيجان و اضطراب می‌‌آورد. بنابراين طبيعی است كه قدم سست كنم و ته و توی ماجرا را درآورم. پيش از اين، در يكی از كانون‌های نمايش فيلم و در حضور چندين جفت چشم وق‌زده ديگر زل زده بوديم به يك دستگاه ويدئو كه آن روزگار در حكم قاچاق بود و در پستوی خفا فيلمهای توقيف‌شده ی مرگ يزدگرد و چريكه تارا را براي ما – عاشقان هيجان‌زده و سينه‌چاك راز بيضايی– به نمايش ‌گذاشته بود. وقتي لذت پياده‌روی بعد از آن فيلم‌ها يادم آمد دلم می‌خواست همان‌جا كنار ميله‌های جا مانده از صف‌های عريض و طويل جشنواره بنشينم تا صبح شود، بليت بخرم و وارد سينما شوم.
• پاي پله‌های سينما آزادی منتظر ايستاده‌ام و نگاهم به نمايشگر ديجيتالی تارك آن است. از سينمای شوق‌انگيز دو دهه قبل خبري نيست؛ انگار افسانه‌ای بوده كه اينك خاموش شده و به پايان رسيده است. جای تصوير باشو و نايی‌جان را عروسكانی با چشمهای رنگی و خواستگاران رنگ و وارنگ گرفته‌اند. جايی برای درنگ نيست. در يك مراسم آيينی– نظير اين– بايد شمع روشن كرد و ياد سينمای واقعی را در قاب نگه داشت. گفت‌وگوهايی كه به پاس‌داشت بيست‌سالگي باشو – اين غريبه باوقار و كوچك – فراهم آمده و می‌توانيد آن‌ها را در ادامه‌ی مطلب بخوانيد حاصل بازخوانی و گريستن بر مزار سينماست؛ سينمای اصيلی كه انگار افسانه‌ بوده و اينك خاموش شده و به پايان رسيده است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 21  توسط امید نجوان  | 

گفت‌وگو با محمدمهدي عسگرپور؛ كارگردان مجموعة تلويزيوني گل‌هاي‌گرمسيري


محمد مهدي عسگرپور در پشت‌صحنه‌ي سريال "گل‌هاي گرمسيري"

از زمان اكران قدمگاه به اين‌سو اين دومين بار بود كه با عسگرپور گفت‌وگو مي‌كردم. در اين فاصله او اقليما را ساخت كه چندان موفق نبود و در فرانسه فيلمي را كارگرداني كرد كه هنوز به نمايش‌عمومي درنيامده. ملاقات ما در خانه‌سينما و در فاصله‌ي كوتاه برگزاري دو جلسه انجام شد؛ گفت‌وگويي كه شايد بهتر بود دربرگيرنده‌ي نكات ريز و مهم‌تري باشد ولي با وجود زمان كوتاه و نيم‌ساعته‌يي كه براي مصاحبه در نظر گرفته شده بود حرف‌هاي خوب براي شنيدن – و خواندن- كم نداشت.
اين مصاحبه در تازه‌ترين شماره‌ي ماهنامه‌ي صنعت‌سينما (شماره‌ي 78) به‌چاپ رسيده و براي مطالعه‌ي آن مي‌توانيد روي ادامه‌ي مطلب كليك كنيد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 11  توسط امید نجوان  | 

 
business articles