چشمانتان را ببنديد و روزگاری را تصور كنيد كه سينماها به مدد سی دی فروشان شهر و روستا ، به پاساژ و پارك و پاركينگ تبديل شده و مردم ، مثل دورانی در گذشته ای نه چندان دور (زمانی كه تلويزيون را از قهوه خانه سر گذر ، حمام را از زير بازارچه ، و يخچال را از هشتی كنار حوض به داخل خانه آوردند) يكی يك دانه سينمای خانگی خريده اند و به همين راحتی از داخل خانه های خود از صنعت سرگرمی بهره می برند ؛ بی آن كه زحمت ترافيك و مشكل رفت و آمد با اهل و عيال و هزار و يك گرفتاری ديگر را به جان بخرند.
در چنين شرايطی تماشاگران فردای سينما احتمالاً به بالشی نرم تكيه خواهند داد و در حالی كه احتمالاً با شكستن تخمه ، صرف نوشيدنی و گرم كردن ساندويچ در مايكروفر ، طعم ليموناد و كالباس سيردار و تخمه ژاپنی چند دهه پيش را براي خود زنده نگه می دارند ، به تماشای فيلم ها می نشينند؛ بی آن كه اصلاً شور و حال مناسبی برای چنين نوستالژيايی وجود داشته باشد و اين گونه فيلم ديدن اصلاً معادل مناسبی براي تجربه شيرين سينما رفتن و فيلم ديدن باشد؛ تجربه ای كه در روزگاری نه چندان دور ، نوعی مراسم آيينی به حساب می آمد و متاسفانه تماشاگران امروز دارند به پيش پا افتاده ترين شكل (مثلاً در شلوغی و ازدحام پارك ها) آن را تجربه می كنند. البته می توان پيش بينی كرد بعضی ها عقيده خواهند داشت كه اين اتفاق و اتفاقات مشابه ، ضرورت زمانه است و از آن گريزی هم نيست؛ از ديد چنين افرادی ، براي آدم های نسل در راه و بعدی كه نياز فطری عشق به هم نوع را (ديگر به صورت يك چرخه كامل) در پيام های الكترونيك جاری خواهند كرد و مثلاً براي خريد اجناس و كالاهای مورد نياز خود ، خريد آن لاين را به از خانه بيرون رفتن ترجيح خواهند داد ، استفاده از سينمای خانگي نه يك تشريفات چشم گير كه ضرورتی عمومی خواهد بود ؛ ضرورتی كه شايد در ظاهر ، تامين كننده رفاه ، آسايش و امنيت خاطر بشر امروز باشد اما در باطن ، گسست روحی و عاطفی او را رقم خواهد زد.
آدم هايی كه در بهار ۱۳۴۳برای افتتاح فيلم ضربت (ساموئل خاچيكيان) به سينما سعدی تهران هجوم آوردند هرگز تصور نمی كردند كه چند دهه بعد عكس تاريخی شان را قاب كنند و به ديوار موزه سينما بياويزند ؛ يا حتی فراتر از اين ، روی جلد فيلم نامه اين فيلم چاپ كنند تا آيينه عبرت آيندگان شود. آن آدم ها آمده بودند تا سرگرم شوند و بخش عمده ای از احساس آن ها ناشی از تاثير روانی تالار نمايش و هم نفسی با تماشاگرانی است كه احتمالاً از سايه های روی ديوار يا پريدن ناگهانی گربه ها می ترسند و آن را در تاريكی سينما علنی می كنند. به نظر می رسد نگاه دقيق و چند باره به اين عكس - كه شمايلی از تغيير ذائقه سينماروهای وطنی به حساب مي آيد - می تواند بازگو كننده نكات ريز و درشت بسياری باشد ؛ عواملی (از جمله ؛ غيبت تاثيرگذاری بصری بر تماشاگر) كه رعايت كردن شان می تواند سينما رفتن را از خطر انقراض نجات بدهد يا اين امر را مدتی بيش تر به تعويق بياندازد.
اگر در آستانه روز ملی سينما گذرتان به موزه سينما افتاد ، بد نيست با دقت به اين عكس نگاه كنيد. در بافت نگاتيو اين عكس شور و حال و هيجانی به ثبت رسيده كه شايد تكرارش برای سينماگران امروز بسيار دشوار و دور از دسترس به نظر برسد ولی به هر حال غيرممكن نيست.
مهرزاد دانش عزيز لطف كرده و در تازه ترين شماره ی مجله فيلم مطلب جالبی درباره تازه ترين كار به نمايش در آمده ی من (مستند دل واره) نوشته كه از او خيلي ممنونم. به قول همسرم ، به نظر می رسد ايشان پارتی بازي كرده و هر چقدر ساير فيلم های مجموعه (منظورم مجموعه ی يك فيلم ، يك تجربه است) را زير ذره بين برده ، اين فيلم را زير سبيلی رد كرده! نكته ای كه همان طور كه خود ايشان در مقدمه مطلبش نوشته نشانگر ميزان دل بستگی او به « يكی از دل انگيزترين آثار سينماي ايران» است.
واقعيت اين است كه - نمی دانم چرا- خيلي دلم می خواست دوستان مطبوعاتی (خصوصاً آن ها كه به طور حرفه اي به سينمای مستند مي پردازند) درباره فيلم من نقدهايی موشكافانه – و حتی منفی – بنويسند. هم به دليل اين كه از نوع نگاه شان مطلع شوم و هم برای آن كه با ويژگی های نقد منفی و تاثيرگذاری اش بر خودم (به عنوان يك فيلم ساز) آشنا شوم. چون راستش تا به حال اين تجربه را نداشته ام و زمانی كه عصبانيت برخی فيلم سازان را در برابر نقد منفی می بينم حال و روزشان را درك نمی كنم. مي گويم « نقد» و منظورم اصلاً لجن پراكنی های مرسوم و فحاشی های رايج در مطبوعات امروز نيست ؛ چيزهايی كه هر روز در بسياری از نشريات به خورد مردم و مخاطبان داده می شود و متاسفانه دارد بنيان نقد نويسی در ايران را زير سوال می برد. بگذريم كه در اين مدت بهم ثابت شد برخی دوستان و همكاران مطبوعاتی (با وجود عرض ارداتی كه بر زبان جاری می كنند) از پيشرفت همسايه های خود ناراحت هستند و تا جايی كه امكانش هست سعی می كنند استعداد همكاران را ناديده بگيرند. ظاهراً به نظر اين افراد ، بهتر است كاغذ نشريات ، زينت بخش عكس ستارگان سينما باشد تا « نقد» كه اصلاً لازمه و هويت يك نشريه سينمايی است!
البته در اين مدت دوستان و همكاران بسياری محبت كردند و در باره ی دل واره چيزهايی نوشتند. از جمله محمد سليمانی عزيز( در نشريه جهان سينما) ، شهرام شريف عزیز و مهربان در وبلاگ آي تي ايران ، دوست گرامی ، رامتين شهبازي (در روزنامه ايران) كه همين جا بايد اشاره كنم متاسفانه تازگی ها وبلاگش را تعطيل كرده و خانم سحرعصر آزاد (در خبرگزاری مهر) كه با عذرخواهی از همه ی دوستان و همكاران ، اين آخری ، دقيق ترين نوشته ای بود كه درباره ی فيلم خودم خواندم.
می ماند يك سپاس از سركار خانم مرضيه رياحی كه محبت كردند و براي نشريه جهان سينما ترتيب يك گفت و گو با بنده را دادند. راستش خيلی دلم می خواست ايشان اين گفت و گو را در وبلاگ خود منتشر می كردند و من به آن لينك می دادم. متاسفانه اين اتفاق- به خاطر سو ء تفاهمی كه پيش آمد - نيافتاد و من تصميم گرفتم براي تشكر و عذرخواهی از ايشان آن را در وبلاگ خودم منتشر كنم. اگر دل تان خواست و حوصله اش را داشتيد لطفاً روی ادامه مطلب كليك كنيد.