اين روزها خبر برق گرفتگی مصطفی كرمی و پختگی نسوج اين تصويربردار جوان ، نجات معجزه آسای پگاه آهنگرانی را زير سايه خود قرار داده است ؛ موضوعی كه از عدم رعايت استانداردهای فنی در كشور ما ناشی می شود و ظاهراً راه چاره ای ندارد ، جز كناره گرفتن و... دور ايستادن از اين گونه حوزه های پر خطر! چرا كه مديران سينمايی كشور ما – كه گاهی هم سنگينی نام مسوول را بر خود تحمل می كنند - مدام و بی وقفه در جلسه هستند و به غير از توقيف سنتوری و فيلم های مشابه ، وقتی برای پرداختن به اين موضوعات كم اهميت ندارند. لطفاً از ساير سينماگران كشورمان هم توقع بی جا نداشته باشيد. اغلب آن ها به غير از روی هم گذاشتن بسته های اسكناس و ناله كردن از روزگار بد پيمان ، تنها يك كار مهم ديگر دارند و آن ، نوشتن بيانيه و نامه های اعتراض آميز و شركت در اين گونه مجامع «صنفی» است!
و... به شكلی كاملاً طبيعی موضوع فراموش می شود تا... زمان حادثه تلخ بعدی كه می تواند خبر مرگ يا دست كم ، شكستگی دست و پای يكی از ما باشد. زمستان سال گذشته ، يكی از دوستان تصويربردار (اصرار نكنيد ؛ از بردن نام او معذورم) سر صحنه يكی از مجموعه های تلويزيونی (از توليدات شبكه تهران) با قطار (باور می كنيد؟ با قطار!) تصادف كرد و نزديك بود پايش كه هيچ ، جانش را هم از دست بدهد. در حالی كه در همه جای دنيا اين تصاوير با وسايل خاصی ضبط می شوند تا به نيروی انسانی آسيب نرسد.این دوست عزیز برای آن که خانواده اش نگران وضعیت کار او نشوند حتی این موضوع را مخفی نگه داشت و... الخ.
به نظر می رسد موثرترين راه چاره ، روشن نگه داشتن اين چراغ است ؛ و طرح چندين و چندباره اين موضوع ، به تناوب و طی روزهای آينده.
وقتی داشتم اين يادداشت را می نوشتم پرويز پرستويی مهمان برنامه جذاب مردم ايران سلام بود و حرف هايش شاهدی بود كه یک باره از غيب رسيد. پرستويی كه اين روزها پاداش سكوت را بر پرده سينماها دارد اشاره كرد زمانی كه در فيلم ديار عاشقان بازی می كرده برای صحنه ای كه قرار بوده در آن نقش يك شهيد را بازی كند ، از خودش خون گرفته و روی لباسش ريخته!
در دنيای سينما كدام « هنر» پيشه و بازيگر را سراغ داريد كه از خود چنين مايه ای گذاشته باشد؟!
اين روزها مصطفی كرمي ( كه در حال تصويربرداری از بالای دكل برق دچار حادثه شده) با روحيه ای مقاوم و تحسين برانگيز در بيمارستان مهر تهران بستری است.
خوش بختانه نشريات و سايت ها او را تنها نگذاشته اند و هر كس كه از اين حادثه به درد آمده ؛ « دگر عضوها را نمانده قرار...». حسين قناعت عزيز در نامه ای خطاب به هنرمندان از آن ها خواسته تا اگر هنوز والاترين هنر را هنر انسان بودن می دانند به اين تصويربردار جوان كمك كنند (يادش به خير ؛ يك بار حسين در مقدمه كتابی كه به من هديه داد نوشته بود : عشق به هنر ، عشق به انسان است ؛ همين به يادگار...) و هنرمند گرامی ، مهرداد اسكويي ، معادل نقدی يك سفر حج را به مصطفی كرمي اهدا كرده است. بنيانيان (رييس حوزه هنری) هم اعلام كرده اين تصويربردار جوان را استخدام خواهد كرد و... اين ها همه ، خبرهای خوبی است ولی كافی نيست.
هنوز برای تامين سلامت اين جوان – كه به خاطر ضبط يك تصوير زيبا ، جان خود را به خطر انداخته – به پول بيش تری نياز است. به همين منظور شماره حساب ۲۱۰۳۸۴۴۴۸ بانك تجارت- شعبه مهر- كد ۳۱۸ به نام مصطفی كرمی اعلام شده است.
به تجربه ثابت شده حادثه ها در گذر زمان رنگ می بازند و در دنيای پر جوش و خروش امروز زمان زيادی برای فكر كردن به آسيب ديدگان وجود ندارد. پس تا پيش از آن كه يك اتفاق ناخوشايند ديگر جايگزين برق گرفتگی مصطفی كرمی در صدر خبرها شود عجله كنيد ؛ باور كنيد دير می شود...
گوشی تلفن را بر می داری. يك پيام ضبط شده با لحنی سرد و آمرانه می گويد: « تلفن شما به دليل بدهی، ظرف هفتاد و دو ساعت آينده قطع خواهد شد. برای جلوگيری از قطع تلفن، پس از پرداخت مبلغ بدهی،با در دست داشتن قبض مورد نظر به مركز تلفن منطقه مراجعه نماييد.» خوش بختانه مبلغ مورد نظر پرداخت شده و مثل هميشه (براي روزهايی چنين مبادا) قبض مورد نظر آن در كشوی ميز موجود است. آن روز كه اين اتفاق بی سابقه می افتد چهارشنبه است و تو با خودت فكر می كني كه هفتاد و دو ساعت بعد ، دقيقاً در ظهر روز جمعه مركز مخابرات به قول خود عمل كرده و تلفن بی گناه را قطع خواهد كرد! بنابراين با وجود شلوغی هميشگی و شتاب وصف ناپذير كار در روزهای پنجشنبه ، صبح زود از خانه بيرون می زنی تا مدرك بی گناهی تلفن را به مركز مربوطه برسانی. در مركز تلفن ، بانوی جوانی ، بلاتشبيه روبات ، قبض را می گيرد ، شماره را يادداشت می كند و بدون هيچ گونه احساس بشری مي گويد: « بفرماييد ؛ ديگر قطع نمي شود!» و تو خدا را شكر می كني كه بر خلاف گذشته ، قبض را از خودپرداز و تلفن بانك ، و به روش بانك داری الكترونيك پرداخت نكرده ای و اگر نه... اين خط را بگير و بيا!
اما به هر حال تلفن محكوم به قطع شدن است و اين اتفاق خجسته در همان ابتدای هفته به وقوع ميپيوندد. خوش بختانه همان شب در هنگام ورود به خانه ، كارمند مخابرات را می بينی كه روی ديوار است و دارد به كابل ها ور می رود. ماجرا را جويا می شوی. متوجه می شوی كه قطع تلفن اين بار از سر خير خواهی است و می خواهند كابل ها را مثل آسفالت خيابان نو كنند تا خدای ناكرده در آينده مشكلی پيش نيايد. كارمند زحمتكش همان طور كه بالای نردبان است قول می دهد كه اگر خستگی اجازه بدهد همين امشب تلفن را وصل كند؛ چون به قول خودش آن قدر احمق نيست كه نفهمد تو به تلفن احتياج داری و: « به هر حال تلفن يك وسيله تزيينی نيست كه آدم بذارتش توی بوفه و نگاش كنه!»
اما ظاهراً كارمند زحمتكش خسته تر از اين حرف ها بوده كه بتواند به قولش عمل كند و... عمليات «وصل» می ماند براي فردا. اما فردا شب كه خسته به خانه بر می گردي متوجه مي شوی تلفن هنوز قطع است. ظاهراً خستگی كارمند زحمتكش آن قدر زياد بوده كه امشب را هم به استراحت اختصاص داده. شما را به خدا ، در چنين شرايطی چه مي شود كرد به غير از آرزوی رفع خستگی كارمند محترم شركت مخابرات؟! بنابراين با خوش بينی و البته نوعی مثبت نگری ذاتی ، زبان را با لبخندی بسيار شديد روي جگر فشار می دهی و با اين آرزو كه خداوند ، خستگی را از تن همه كارمندان مخابرات بيرون كند به خواب شيرين و خوش می روی. اما متاسفانه ميزان خستگی مديران و كارمندان مخابرات آن قدر زياد است كه حتی وقتی فردا شب ، كمی ديرتر از هميشه به خانه بر می گردی می بينی كابل های تلفن هنوز كه هنوز است صدای سكوت را منتقل می كنند! شعف و خوش حالی ناشی از مواجهه با چنين پديده ی نادری زمانی در تن تو می ماسد كه متوجه می شوی تلفن همه همسايه ها وصل شده ؛ به غير از تو....كه مجبوری تا فردا صبح تحمل كنی ؛ زمانی كه حضرت اپراتور مركز به تو ياد بدهد شماره تلفنت را بايد به شماره 17 اعلام كنی تا در بيست و چهار ساعت آينده اشكال را پيدا كرده و... برطرفش كنند.
اما احساسی گنگ به تو می گويد بهتر است خودت آستين همت بالا بزنی و در كوچه ها و خيابان های اطراف به دنبال كارمند خسته بگردی. خوش بختانه به شكلی معجزه آسا اين اتفاق می افتد و كارمند محترم كه با ناز و كرشمه ی بسيار به سوی خانه تو گام بر مي دارد با بهره گيری از نوعی نبوغ ذاتی خيلی زود متوجه می شود كه سيم تلفن واحد شما را به خانه يكی از همسايه ها وصل كرده و البته ميفرمايد: «تقصير خودته كه پيگيری نكردی!»
به هر حال زندگی با لبخند شيرين می شود و تلفن با سلام و صلوات كار خود را آغاز می كند. ساعتی بعد دوستی زنگ می زند و می پرسد « چرا بين پست های وبلاگت اين همه فاصله افتاده؟» و تو با خودت فكر می كنی چه پاسخی داری بهتر از طرح اين ماجرای شورانگيز و عبرت آميز؟!
مستند دل واره ( فيلم نيمه بلندی كه به سفارش سيدرضا ميركريمی درباره ی آژانس شيشه ای ساخته ام) به دليل درخواست فراوان تماشاگران تلويزيون ، قرار است دوباره از شبكه چهار پخش شود ؛ امشب (پنجشنبه ساعت 21:30) و فردا (جمعه ساعت 13:30). اين خبر را ديروز به نقل از خبرنگار ايسنا شنيدم و تا پيش از آن خبر نداشتم.
شايد اگر می دانستم اين فيلم قرار است دوباره پخش شود ، مهرزاد دانش عزيز را – كه قصد دارد براي شماره ی بعدی مجله فيلم ، مطلبی درباره ی اين فيلم و مجموعه ی يك فيلم ، يك تجربه بنويسد – مجبور نمیكردم به دليل فاصله ی بين شمال تهران (محل كار من) و مركز شهر (محل كار او) سی دی اين فيلم را از مجله فيلم و آقای ياری بگيرد!
به هر حال از آن جا كه دفعه ی قبل ، خيلی ها به دليل عدم اطلاع رسانی كافی تلويزيون موفق نشدند دل واره را ببينند ، اين بار و از همين جا همه آن ها را به ديدن اين فيلم مستند دعوت می كنم. مطمئن باشيد اين وبلاگ با آغوش باز و بدون سانسور در انتظار دريافت نظر شما خواهد بود ؛ چه مثبت و چه منفی.
اول مرداد مصادف بود با سال مرگ روان شاد احمد شاملو ؛ كه هر چه بيش تر از مرگش می گذرد جای
خالی و حفره ی غيبت او بيش تر نمايان مي شود. روزی كه خبر مرگ شاملو را شنيدم ، به خاطر تصويربرداری مجموعه مستند نقش و دست (كه درباره ی توليد و عرضه بيش از پنجاه رشته ی صنايع دستی بود) متاسفانه در اصفهان بودم. می گويم متاسفانه چون اصلاً از همان اول توليد ، بنا را بر آن گذاشته بودم كه فقط به رشته های مهجور و در حال فراموشی اين صنعت خاموش بپردازم (مثل عبا بافی يا گيوه چينی كه حتی آن زمان هم به سختی می شد كارگاه های در حال تخريب شان را يافت) و... حالا به دليل عدم همكاری برخی مسوولان صنايع دستی در شهرهاي مختلف مجبور شده بوديم روانه اصفهان شويم تا از نقره كاران و كاشی كاران و ... ساير صنعت كاران مشهور و كليشه شده ی اصفهانی تصوير بگيريم و... با بی ميلی هر چه تمام برسانيم به پخش شبكه چهار. بودجه بسيار محدود و ناچيز ساخت برنامه باعث شده بود همه ی كارها را تنهايی به گردن بگيرم ؛ و از تحقيق و هماهنگی و تداركات گرفته تا مسووليت اسكان و پذيرايی گروه را خودم به تنهايی انجام بدهم .
علی رغم ميل باطنی و به دليل شلوغی و ازدحام مسافران تابستانی ، در يكي از مسافرخانه های مشرف به زاينده رود – كه از همان دم در، بوی بدش همه مان را آزار می داد – اتاق گرفته بوديم. در گروه توليد اين مجموعه من بودم و بابك بذرافشان (تصویربردار) و دستيار آن روزهای او ؛ محمد مشمول. آن قدر ناهماهنگی مديران ذی ربط ، و البته نادرويشی هموطنان مهمان دوست ما آزار دهنده بود كه هنوز هم وقتی به آن روزها فكر می كنم يادم نمی آيد چطور آن همه مانع و مانع تراشی را تحمل كرده ام. روزها می شد كه چشم می دوختم به آسمان و زاينده رود را – كه تا آن زمان و در چشم من زيباترين رودخانه ايران بود – ماری می ديدم كه آرام آرام دارد به دور گردنم می پيچد تا نفسم را به شماره بياندازد! تصور كنيد در چنين حال و احوالی رفتم كنار سی و سه پل تا روزنامه ايران بخرم ؛ روزنامه ای كه يكی از تيترهاي فرعی آن روزش درباره مرگ شاملو بود.
ياد احمد شاملو مثل هميشه ی خيلی وقت ها مرا به فكر اميرحسن ندايی انداخت ؛ دوست بسيار نازنينی كه با مناعت طبع و بزرگواری ، نقش تعيين كننده ای در سرنوشت امروز من داشته و دارد و... من هميشه خودم را مديون او می دانم.
می دانستم ندايی ( كه آن زمان هنوز به فكر شركت در كنكور دكترای هنر هم نيافتاده بود) چقدر شيفته و شيدای شاملوی بزرگ است و... تا چه اندازه از مرور و بازخوانی شعرهای او مشعوف مي شود و چشم هايش برق می زند و حال خوشی پيدا مي كند. همان لحظه دلم هوای اميرحسن را كرد. اما ترجيح دادم او را در حال و هوای تلخی – كه حتماً داشت و حتماً مثل من آزارش مي داد - تنها بگذارم و از كيلومترها آن سوتر فقط با او همدردی كنم.آن موقع تنها چيزی كه يادم آمد شعری از شاملو بود كه دكتر اين روزهای ما ، هميشه ی خيلی وقت ها زمزمه اش می كرد: «هراس من باری/ همه از مردن در سرزمينی است/ كه مزد گوركن از آزادی آدم افزون باشد...»
من اما خودم شعر ديگری از اين «شيرآهنكوه مرد» تاريخ معاصر را دوست دارم كه منصور ملكی عزيز و نازنين لطف كرد و آن را در مقدمه كتابی كه در سال مرگ شاملو به من هديه داد نوشت ؛ شعری سخت زيبا ، تكان دهنده ، غم انگيز و ترجمان حال و روز اين روزهای من كه هنوز و هميشه اين گونه زمزمه اش می كنم: تنها اگر دمی / كوتاه آيم از اين سخن كه «دوستت می دارم» / چون تنديسی بی ثبات بر پايه های ماسه / به خاك در می غلتی / و بيش از آن كه لطمه ی درد در همت شكند / به سكوت می پيوندی / پس از تو چه خواهد ماند / چون من بگذرم؟/ تعويذ ناگزير تداوم تو / تنها / تكرار «دوستت می دارم» است؟ / با اين همه / بغضم اگر بتركد.../ نه / پر كاهی بر آب بنخواهد رفت / مي دانم...
نوشته ای كه می خوانيد يادداشت كوتاهی است كه در تازه ترين شماره ماهنامه فيلم و در صفحه «خشت و آينه» به چاپ رسيده است. واقعيت اين است كه اين مطلب را چند ماه پيش نوشته بودم و ديگر حتی يادم رفته بود كه آن را برای مجله ارسال كرده ام!
در همه جای دنيا تبليغات ، كمك حال سينما و ياري رسان آن است و حالا كه در طول دهه ها و دوره های مختلف ، شاخه های متنوع اين هم زيستی (گاه مسالمت آميز) حساب خود را پس داده به راحتی میتوان گفت كه در صورت استفاده نادرست و نا به جا از تبليغات (چه برای جذب مخاطب و چه جذب بخشی از سرمايه توليد) بی شك بايد منتظر بازدهی معكوس آن بود. شايد بايد گفت يكی از اين استفاده های ناصحيح، كاربرد غلط تبليغات در هنگام تماشای فيلم است كه گاهی حتی موجبات دل زدگی از ادامه تماشا و همراهی با اثر را در تماشاگر فراهم می سازد. البته در نمايش های تلويزيونی اين بحث فرق می كند و ميزان و كيفيت تبليغات ميان برنامه ای بسته به قوانين كشور نمايش دهنده فيلم (يا برنامه تلويزيونی) كم و زياد می شود؛ گاهی مثل برخی شبكه های تلويزيونی در فرانسه يا آلمان، تبليغات، پيش از شروع فيلم به پايان می رسد و گاهی مثل برخی شبكه های تلويزيونی در هندوستان ، تركيه و همين كشور خودمان ، ماجرا از حد می گذرد و تماشاگر برای تماشای يك فيلم يا مجموعه تلويزيونی بايد به نوعی عرق ريزی روح تن بدهد! همين موضوع نشان می دهد كه تماشای فيلم در سينما – كه به اختيار و با رضايت تماشاگر انجام می شود – تا چه اندازه با اهميت است؛ و اصلاً همين نفس بليت خريدن و به سينما رفتن است كه كارگزاران فرهنگی را بر آن می دارد تا از دريافت سفارش برای تبليغ در ميان فيلم صرف نظر كنند. شايد هم بايد خدا را شكر كرد كه بر خلاف دوران طلايی سينما (كه فيلم های فاخر ، اغلب ، زمانی بسيار طولانی داشتند) فيلم های طولانی مدت ساخته نمی شود. شايد اگر امروز چنين فيلم هايی به پرده راه می يافت و كارگردان ها (مثل هم كاران خود در چند دهه پيش) مجبور بودند بخشی از ميانه فيلم را به « آنتراكت» و يك استراحت كوتاه مدت اختصاص بدهند حتماً كارگزاران از اين فرصت طلايی استفاده می كردند و در همان زمان كوتاه تبليغ كالا يا سازمان خود را به خورد تماشاگر مي دادند. اما بايد پذيرفت كه تماشای فيلم در خانه با استفاده از ويدئو با امكانات نمايش خانگی با تمام اين موارد فرق دارد. نبايد انتظار داشت كه فرد علاقمند به سينما ، پولش را صرف خريد يا اجاره فيلمی كند كه مثل نمايش های تلويزيونی آكنده از تيزر يا تبليغات تصويری باشد. جدا سازی بخش تبليغات در « منو» ی دی وی دی ها نيز اين نكته را تاييد می كند كه به تعبير بهتر ، كارگزاران امور تبليغات، با اين شيوه ، به صورت عملی به مخاطب خود احترام می گذارند و البته به يك سری قوانين بين المللی پای بند هستند كه تماشای مختارانه ی فيلم (يا همان نمايش های خانگی) را از ساير گونه های آن جدا می سازد. از اين رو است كه وقتی تماشاگر با دی وی دی هايی كه به صورت رسمی در بازارهای جهانی توزيع شده اند مواجه می شود ، به غير از تيزر يا فيلم/ آگهی شركت هاي توليد كننده – كه اغلب در ابتدای فيلم ها می آيد و معرف سرمايه گذاران و حاميان مالی آثار است – با تبليغات ديگری رو به رو نيستند. و بر خلاف كشور ما مديران شركت های توزيع كننده فيلم به هيچ عنوان مجاز نيستند فضای سياه بالا يا پايين كادر را به تبليغ و ارائه نشانی موسسه يا شركت خود اختصاص بدهند ؛ چه به رسد به اين كه در كنار لوگوی شركت مورد بحث ، در گوشه ی ديگر تصوير، از تبليغ يك كالای تجاری ديگر نيز استفاده كنند. و به همه اين ها بيافزاييد تمهيد دعوت به ادامه تماشای فيلم توسط شركت های سفارش دهنده آگهی را كه معمولاً در زمان تماشا با ويدئو سی دی ( و هنگام تعويض سی دی ها) پيش می آيد و ... از آن كارهاست كه فقط در آشفته بازار تبليغات امكان وقوعش هست.
شما را نمي دانم ولی من از سر لج بازي هم كه شده هرگز بابت كالاهايی كه اين گونه خود را در نوار فيلم ها « توی بوق» مي كنند پولی نخواهم پرداخت. چون احساس می كنم همين كه پول داده ام و در قبال خريد ، اجاره يا تماشای يك فيلم ، به اجبار، تا پايان فيلم تبليغ آن كالا را تحمل كرده ام كافی است؛ آن هم كالايی كه به ناشيانه ترين و تحميلی ترين شكل مي كوشد نقش ايده های فاصله گذارانه را بازی كند و به عنوان مثال در زمان مواجهه تماشاگر با اوج تاثيرگذاری در يك درام ، باعث عصبانيت او و دل زدگی اش از ادامه همراهی با فيلم می شود.