کلاهبرداری در زمان طلایی!

پوستر فیلم «زندگی و دیگر هیچ» (عکس، تزیینی‌ست)

چند سال پیش که برای نگارش گفتار متن و فیلم‌نامه‌ی یک برنامه‌ی تلویزیونی درباره‌ی کمک‌های اولیه دعوت به کار شده بودم، متن‌ها را باید تحت نظر کارشناس برنامه– که یک پزشک بود– می‌نوشتم. پزشک متخصصی که حتی نام‌اش هم یادآور روز قیامت بود! یک‌بار آقای دکتر، متنی نوشته بود که من باید تنظیم و در قالب فیلم‌نامه‌ ارائه می‌کردم. متن درباره‌ی کمک‌های اولیه در هنگام زلزله بود و ایشان در بخشی از نوشته‌ی خود تاکید کرده بود: «ایران در کمربند زلزله‌ هم‌چون نگینی می‌درخشد.» وقتی نوشته‌ی آقای دکتر را خواندم به ایشان گفتم: «نگاهی که در این متن وجود دارد به گونه‌ای‌ست که گویی نویسنده‌اش نه تنها نسبت به حضور درخشان و نگین‌وارِ کشور ما در کمربند زلزله نگران نیست بلکه کاملاً خوش‌حال و راضی‌ست!» و توضیح دادم که: «به همین خاطر به نظر می‌رسد اشاره به چنین نکته‌ای آن‌هم در قالب برنامه‌ای که قرار است برای کمک به مصدومان حادثه تولید ‌شود چندان مناسب نیست.» و تمام این توضیحات به‌خاطر این بود که سفارش‌دهنده‌ها نویسنده‌ را بیش‌تر در قالب «میرزابنویس» می‌دیدند؛ و نه فراتر از آن. به‌هرحال وقتی تحلیل‌ام را به آقای دکتر گفتم ایشان به فکر فرو رفت (معلوم بود از این زاویه به آن فکر نکرده) و با وجود مقاومتی که در زمینه‌های مختلف داشت، در نهایت رضایت داد تا در نوشته‌اش تغییر ایجاد کنم و متن را به گونه‌ای بنویسم که ایران در آن، مثل نگین در کمربند زلزله ندرخشد! این روزها که به دلیل وقوع زلزله‌ در تهران و حومه، بار دیگر این موضوع و مصائب ناشی از آن افکار عمومی را به خود مشغول کرده، حواشی آن برنامه‌ی کذایی و اتفاقاتی که تولید بی‌سرانجامش را تحت تاثیر قرار داد دوباره به ذهنم هجوم آورده است. برنامه‌ای که آن‌طور که گفته می‌شد قرار بود «با مشارکت سازمان هلال احمر» تولید شود و در هنگام وقوع حوادث یاری‌دهنده‌ی هم‌وطنان برای نجاتِ جان هم‌نوعان خود باشد (به همین خاطر هم عنوان «زمان طلایی» برای آن انتخاب شده بود) اما تهیه‌کننده‌ی نابه‌کار و همسر محجبه‌ و به‌ظاهر محترم‌اش که مثلاً نقش مباشر و مشاور او را برعهده داشت، نه تنها از روز قیامت، که نعوذبالله حتی از خدا هم نمی‌ترسیدند؛ و در روز روشن، دستمزد اغلب عوامل برنامه را بالا کشیدند و به سبک تمام کلاهبرداری‌ها و کلاه‌گذاری‌های چند دهه‌ی اخیر با یک لیوان آب خنک نوش جان کردند! در مورد نگارنده البته ماجرا حتی از سایر عوامل این برنامه هم عبرت‌آموزتر و صد البته جالب‌تر بود. من برای آن که با آن تهیه‌کننده‌ی «خجسته» که بدقولی‌‌هایش برایم به اثبات رسیده بود کار نکنم، شرط گذاشتم و گفتم: «فقط در وضعیتی حاضرم متن این برنامه را بنویسم که یک چک ضمانت در اختیار داشته باشم.» و قصدم این بود که آن کارمند نامحترم سازمان صدا و سیما– که با وقاحت و با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی خود را «مشاور شبکه‌ی سه» معرفی می‌کرد– را از این همکاری منصرف کنم. اما در نهایتِ تعجب با آن‌چه خواسته بودم موافقت شد و چک امضاء شده‌ای در اختیار من گذاشته شد تا مثلاً با خیال راحت کارم را انجام دهم؛ و این در حالی بود که تا جایی که من خبر دارم، نه در صدا و سیما بلکه در هیچ نقطه از کشور ما نیز چنین کاری مرسوم نیست (اگر کسی خلاف این را سراغ دارد به ما هم بگوید). البته تهیه‌کننده‌ی مورد بحث، «کار» اصلی‌اش را بهتر از «حرفه»‌ی تهیه‌کنندگی بلد بود و در حالی که برای شرکت در مراسم حج تمتع، عازم سرزمین وحی بود، به بهانه‌ی «تمام شدن برگه‌های دسته‌چک»‌ خود از من خواست روی چک مورد بحث، تاریخ روز را بنویسم و آن را نقد کنم تا او در هنگام بازگشت به کشور با من تسویه حساب کند؛ و منِ ساده‌دل چه می‌دانستم که هدفِ «حاجی بعد از این» از این‌همه احترام و خوش‌قلبی چیست! باری، حاجیِ داستان ما که نزد برخی هم‌‌وطنان عزیز ما آموزش‌های تکمیلی را‌ دیده بود، بعد از رَمی جمرات، بازگشت به میهن اسلامی و برگزاری مراسم ولیمه و باقی مخلفات، به بهانه‌ی انصراف یا پشیمان شدن سازمان هلال احمر از مشارکت در تولید «زمان طلایی» و هم‌چنین مشکلات بی‌پایانِ مالی (در سازمان عریض و طویل صدا و سیما) از پرداخت باقی‌مانده‌ی دستمزد بنده (که در زمان تولید این برنامه دو میلیون تومان بود) سر باز زد و...خلاص. ادامه‌ی داستان را هم که احتمالاً خودتان حدس می‌زنید. خاموش کردن و جواب ندادن به تلفن‌ها که رسم زمانه‌ی ما و متاسفانه مهم‌ترین آموخته‌ی سازمان یا دانشگاه بزرگ صدا و سیما به برخی از تهیه‌کننده‌هاست! البته این داستانِ به‌ظاهر باورنکردنی، یک نکته‌ی بسیار جذاب و جالب‌ دیگر هم داشت و آن این که با وجود در اختیار داشتن قرارداد کتبی، هیچ‌کدام از شکایت‌های مشروح و مفصل بنده به اداره کل بازرسی و حتی شورای نظارت بر صدا و سیما (وابسته به مجلس شورای اسلامی) نیز به نتیجه نرسید؛ و ساده‌ترین دلیل‌اش هم این بود که اساساً در هیچ‌کدام از شبکه‌های تلویزیونی، طرح یا عنوان «زمان طلایی» ثبت نشده و به تصویب نرسیده بود؛ نه در شبکه‌ها‌ی سه و آموزش (که زمانی گفته می‌شد قرار است از این شبکه‌ها پخش شود) و نه در هیچ‌کدام از شبکه‌های دیگرِ سازمان عریض و طویل صدا و سیما! (قابل توجه حراست و مدیران رده‌بالای این سازمان) و چنین شد که از آن سال تا کنون جناب کارمند/ تهیه‌کننده/ مشاورِ «سازمان» همراه با خانواده‌ به زندگی سعادت‌مند و آکنده از نیک‌بختی خود ادامه می‌دهند؛ بی آن که از حضور ایران در کمربند زلزله برنجند یا حتی از خدا و روز قیامت بترسند! امیدوارم روزی روزگاری این یادداشت به دستِ گیرنده‌ی اصلی‌اش در آن بالا بالاهای شهر تهران برسد. جایی در بالای تپه‌های جام‌جم که آدم‌هایش قاعدتاً بیش از سایر مدیران نظام باید به فکر اخلاق جامعه باشند اما متاسفانه یا چشم خود را بر حضور این‌گونه افراد می‌بندند و یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، از حضور چنین افرادی در خانواده‌ی خود بی‌خبرند.

حماسه‌ی کار و تقابل سنت و مدرنیته/  گزارشی از نمایش مستندهای ابراهیم گلستان در خانه سینما

ابراهیم گلستان

کانون فیلم خانه سینما در تازه‌ترین برنامه‌ی خود که شامگاه یک‌شنبه بیست و هفتم بهمن‌ماه برگزار شد مستندهای «گنجینه‌های گوهر»، «موج و مرجان و خارا» و «خرمن بذر» (از ساخته‌های ابراهیم گلستان) را به نمایش گذاشت.‌
در ابتدای جلسه‌ی نقد و بررسی این فیلم‌ها که با حضور همایون امامی و پرویز جاهد برگزار شد، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم با تشکر از سامان بیات که به گفته‌ی او نسخه‌های با کیفیت و قابل قبول این مستندها را در اختیار خانه سینما گذاشته بود گفت: «یکی از ویژگی‌های ابراهیم گلستان استفاده از نماهای طولانی و تقطیع آن‌ها در هنگام تدوین فیلم‌هاست که در کنار گفتار متن فیلم‌های او به شناسنامه و مُهر او تبدیل شده است.»
صفاریان سپس با اشاره به «ویژگی‌های خاص گفتار متن در فیلم‌های ابراهیم گلستان» گفت: «در آثار او گفتار متن در حکم توضیح یا توصیف صحنه‌ها نیست. به این ترتیب با متن‌هایی روبه‌رو هستیم که گلستان در برخی از آن‌ها از زبان کنایه بهره برده است. کنایه‌هایی که گاهی باعث شده حتی از وزن تصویرها نیز کاسته شود.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

حکایت آرزومندی/ نگاهی اجمالی به سی‌ و هشتمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر

پوستر سی و هشتمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر

جشنواره‌ی فیلم فجر امسال سی و هشتمین دوره‌ی خود را پشت سر گذاشت اما حتی اگر به پنجاهمین سال تولد خود هم برسد، بعید است بتواند از مرزهای یک جشنواره‌ با مختصات بومی و محلی فاصله بگیرد. دلیل این ادعا هم حجم بی‌شمار قوانین و تبصره‌هایی است که هر سال به حکم مصلحت‌ها،‌ سلیقه‌های شخصی و قرائت‌های تازه و بی‌سابقه از مفاد و مواد قبلی نادیده گرفته شده یا تغییر کرده است. قوانینی که در طول سی و هشت سال گذشته بارها و بارها تغییر پیدا کرده و به همین دلیل که ذکرش رفت به احتمال قوی باز هم تغییر پیدا خواهد کرد. در چنین شرایطی بعید به نظر می‌رسد در سال‌های آینده و پیشِ رو، هیات انتخاب جشنواره، زمانی فعالیت خود را آغاز کند که نسخه‌ی نهایی و تکمیل شده‌ی فیلم‌ها تحویل دبیرخانه شده باشد و هیات داوران، زمانی بر قضاوت آثار متمرکز شود که دبیر جشنواره از دریافت فیلم‌های ناقص یا تکمیل نشده سر باز زده باشد. همین نکته در دوره‌ی اخیر جشنواره‌ی فیلم فجر نمود بسیار چشم‌گیری داشت و یکی از فیلم‌ها که تا آخرین روزهای برگزاری گفته می‌شد تکمیل نشده و طبعاً آماده‌ی ارائه نیست، سرانجام، زمانی خود را به محدوده‌ی قضاوت‌ داوران رساند که یکی از فیلم‌های رزرو شده نیز به صورت نیم‌بند به جمع فیلم‌های بخش مسابقه اضافه شده بود! در حالی که اگر همین فیلم (منظور «خورشید» به کارگردانی مجید مجیدی است) به جشنواره اضافه نشده بود، به طور حتم اینک فارغ از قابلیت‌ها و کیفیت فیلم مورد بحث، اثر دیگری به عنوان بهترین فیلم جشنواره انتخاب شده بود.
البته این نکته‌ای است که در هر رقابت و مسابقه‌ی دیگری نیز از آن گریزی نیست، مگر آن که مدیران چنین رقابت و مسابقه‌ای عملکرد سختگیرانه‌ای بر رعایت دقیق قوانین آن داشته باشند. کسانی که در طول بیش از سه دهه‌ی گذشته در جشنواره‌ی فیلم فجر شرکت کرده باشند خاطره‌های بسیاری از دوره‌های مختلف آن به یاد دارند که بسیاری از آن‌ها منحصر به فرد و حتی تکرار نشدنی به نظر می‌رسد. خاطره‌هایی که شاید مثل ارسال با تاخیر فیلم از لابراتوار (به صورت حلقه به حلقه!) یا برگزاری سانس‌های فوق‌العاده تا بامداد روز بعد، جالب و حتی باورنکردنی به نظر برسد اما در مجموع، برآمده از نکته‌هایی است که چند سطر بالاتر به آن اشاره شد. یعنی نادیده گرفتن قوانینِ برگزاری و ایجاد قانون‌های تازه‌ای در جهت رفاه حال فیلم‌سازان و هم‌چنین تهیه‌کنندگانِ قدرتمند و پرنفوذ که البته ریشه‌های آن را باید در وضعیت کلیِ تولید و نمایش در سینمای ایران جست‌وجو کرد. وضعیت غریبی که ثابت می‌کند مسئولان حوزه‌ی اکران فیلم و البته در سطحی بالاتر، مدیران سازمان سینمایی تقریباً هیچ برنامه‌ی مدوّن و مشخصی برای برنامه‌ریزی تولید و نمایش عمومی فیلم‌ها ندارند؛ و این همان نکته‌ای است که دامنه‌ی آن به صورت ناگزیر بر جشنواره‌ی فیلم فجر و نحوه‌ی برگزاری آن تاثیر می‌گذارد.
در نهایت آن‌چه باعث می‌شود روزنه‌ای رو به آینده‌ی این جشنواره و نحوه‌ی برگزاری آن گشوده بماند،‌ تداوم آرزومندی برای سخت‌گیری در رعایت قوانین برای شرکت و حضور در جشنواره است. همان نکته‌ی به‌ظاهر ساده و پیش‌پاافتاده‌ای که هر سال باعث می‌شود بسیاری از فیلم‌سازان که متاسفانه از «اعتماد به نفس کاذب» و البته توهمِ «خود بزرگ‌بینی» برخوردارند، تا پایان آخرین روز جشنواره بر مدیران برگزاری بتازند و با ادبیاتی منحصر و متعلق به این‌گونه فیلم‌سازان، آن‌ها را مورد نوازش قرار دهند!
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

در ستایش مهر مادری/ گزارش «پس از هفده روز» در کانون فیلم خانه سینما

مهدی باقری و بابک بهرام‌بیگی در جلسه‌ی نقد و بررسی «پس از هفده روز»

تازه‌ترین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر شنبه بیست و ششم بهمن و هم‌زمان با روز مادر برگزار شد به نمایش و نقد و بررسی مستند «پس از هفده روز» با موضوع مهر مادری اختصاص داشت.
در ابتدای این برنامه که مهدی باقری اجرای آن را برعهده داشت، بابک بهرام‌بیگی، کارگردان مستند مورد بحث در پاسخ به پرسشی درباره‌ی نحوه‌ی آشنایی خود با شخصیت محوری فیلم گفت: «این شخصیت و خانواده‌ی او را یکی از دوستان به من معرفی کرد و در این میان نکته‌ای که برایم جذابیت داشت این بود که مادر یک خانواده با وجود مشکلات و گرفتاری‌های مالی و با وجود این که او و خانواده‌اش در فضای محدودی زندگی می‌کردند ایثار بزرگی کرده و دختر خانواده‌‌ی دیگری را نیز به فرزندی پذیرفته بود.»
وی سپس با اشاره به این که «پس از هفده روز» در حدود ده سال پیش تولید شده گفت: «این فیلم که موضوعی انسانی داشت نخستین تجربه‌ی من در زمینه‌ی مستندسازی به حساب می‌آمد و به همین دلیل می‌توان گفت خودم هم درگیر ماجراهای آن شده بودم.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

پنجره‌های بی‌افق/ نگاهی به فیلم «خورشید» (مجید مجیدی)

پوستر فیلم «خورشید» (مجید مجیدی)

«خورشید» را می‌توان بازگشت موفق و دوباره‌ی مجید مجیدی به کوچه پس کوچه‌های جنوب تهران قلمداد کرد. جایی که او با خلق «بچه‌های آسمان» و ایجاد فضایی تکان‌دهنده در قلب فقر اصیل و قابل ستایش موفق شد جدا از تماشاگران ایرانی، قلب میلیون‌ها انسان روی زمین را نیز تسخیر کرده و تا یک قدمی فتح اسکار پیشروی کند. «خورشید» ثابت می‌کند فیلم‌ «محمد رسول‌ الله» با تمام عظمت و جلوه‌گری‌ بیهوده‌اش و «آن‌سوی ابرها» با تمام نگاه عمیق و انسانی‌اش برای او تنها در حکم وادی‌هایی بین راه بوده تا به محدوده‌ی این اثر برسد. فیلمی که بی‌شک محصول دوران پختگی مجید مجیدی و حاصل تجربه‌های پیشین و گران‌قدر او در زمینه‌ی فیلم‌سازی است.
مجیدی که با فیلم‌های اولیه‌اش («بدوک»، «پدر» و «بچه‌های آسمان») ثابت کرده بود در زمینه‌ی بازی گرفتن از نابازیگران و خصوصاً کودکان و نوجوانان به تبحر رسیده، در این فیلم نیز یک‌بار دیگر این استعداد را به نمایش می‌گذارد و با معرفی روح‌ا... زمانی (نوجوان محور داستان) در کنار تلفیق بازیگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای این مهارت ستودنی را به رخ می‌کشد. مهارتی که اوج آن، تلاش برای هم‌سان‌سازی جنس بازی‌ این دسته از بازیگران (خصوصاً جواد عزتی) و در راس آن‌ها بهره‌گیری از هنر علی نصیریان (در نقش هاشم) به عنوان بازیگری کارآزموده و قدیمی است. هنرمندی که در تک لحظه‌های «خورشید» بار دیگر ثابت می‌کند پنجره‌های بی‌افق رو به تجربه‌های بزرگ و کوچک، هنوز و همیشه باز است و باز هم خواهد ماند. 
یکی دیگر از این تجربه‌ها بی‌شک، حضور واقع‌بینانه و غیرشعاریِ دوربین این فیلم در قلب خیابان‌هایی است که متاسفانه از حضور کودکانِ کار، مهاجران کشورهای همسایه و انواع و اقسام آسیب‌های اجتماعی، خجالت‌زده است. خیابان‌هایی که دست‌کم این فیلم ثابت می‌کند پر از کودکان و نوجوانان مستعد، خستگی‌ناپذیر و پرتلاشی است که متاسفانه به دلیل همان آسیب‌ها– که ذکرش رفت– از بهره‌وری اجتماعی بازمانده‌اند؛ و البته سازنده‌ی «خورشید» می‌کوشد تا حد بضاعت خود، زبان حال آن‌ها باشد. کافی است نوع نگاه دردمندانه و مصلحانه‌ی فیلم‌ساز به مقوله‌ی مهاجران افغان‌تبار و کوچ اجباری آن‌ها به کشورشان را با محصول برادران محمودی در این‌باره (یعنی «مردن در آب مطهر») مقایسه کنید تا دریابید فیلم تازه‌ی مجیدی در چه جایگاهی قرار دارد. 
شاید اگر فیلم‌نامه‌نویسان فیلم (مجید مجیدی و نیما جاویدی) یکی دو حفره‌ی ریز فیلم‌نامه را پر کرده و از پیش افتادن مخاطب (در مقصود اصلیِ هاشم و دار و دسته‌اش از پیدا کردن گنج!) جلوگیری کرده بودند امروز با «خورشید» فروزنده و درخشان‌تری روبه‌رو بودیم. فیلمی که طراحی صحنه و فیلم‌برداری درخشانی دارد و تا همین‌جا هم یک سر و گردن بالاتر از اغلب آثار حاضر در بخش رقابتی جشنواره ایستاده است.
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری
 

مسیر دشوار، کار دشوار/ نگاهی به فیلم «آتابای» (نیکی کریمی)

آتابای (نیکی کریمی)

در سکانسی از تازه‌ترین فیلم نیکی کریمی، کاظم که بی‌جهت خود را آتابای نامیده (تقریباً همه‌ی آدم‌های ماجرا به جای این که او را آتابای بنامند کاظم صدایش می‌کنند!) برای کمک به روحیه‌ی دوست قدیمی‌اش (یحیا که به تازگی همسرش را از دست داده) او را بالای یک تپه‌ی مرتفع می‌بَرَد. آن‌ها برای تغییر حال و هوای یحیا و تکرار شیطنتی که شاید در دوران کودکی انجام می‌داده‌اند یک حلقه لاستیک کهنه را آتش می‌زنند و رهایش می‌کنند تا از آن بالا قِل بخورد، پایین برود، بوته‌های خشک را بسوزاند و...یحیا لبخند بزند! نوعی بی‌خیالی و بی‌قیدی که اگر در این زمینه بی‌توجهی فیلم‌ساز به قوانین حفظ محیط زیست را نادیده بگیریم، باید اشاره کرد که متاسفانه به تمام اجزای «آتابای» نیز رسوخ کرده است. فیلمی که بر اساس گفته‌های سازنده‌اش ظاهراً قرار بوده اقتباسی از یکی از داستان‌های علی‌اشرف درویشیان (درباره‌ی عشق کودکانه‌ی یک کودک روستایی به دختر جوان شهری) باشد اما عملاً به داستان مرد میانسالی تبدیل شده که به صورت ناگهانی و بی آن که هیچ پیش‌زمینه‌ی منطقی و مستدلی وجود داشته باشد عاشق زن مطلقه‌ای می‌شود که همراه پدر و خواهرش برای خرید باغ به روستای محل زندگی او آمده‌اند. البته همین ماجرای عاشقانه هم چنان در لابه‌لای داستانک‌ها و خرده‌پیرنگ‌های مختلف و رنگارنگ فیلم‌نامه پنهان شده که به سختی می‌توان از آن به هسته‌ی اصلی فیلم یاد کرد. فیلمی که اگر آن را حاصل نهایی سال‌ها حضور و فعالیت نیکی کریمی در عرصه‌ی بازیگری و کارگردانی دانست باید اشاره کرد از ضعف‌های عمده‌ای در ساخت و ساختار برخوردار است. یکی از مهم‌ترین نقطه‌ضعف‌ها در این‌باره به تلاش ناکام فیلم‌ساز برای ایجاد علاقه میان مخاطب و شخصیت اصلی فیلم (کاظم/ آتابای) برمی‌گردد. مردی که نه تنها در میانسالی هنوز تکلیف‌اش با خودش روشن نیست بلکه هنوز شغل و حرفه‌ی درست و حسابی ندارد. گاهی آن‌قدر خشن و عصبی می‌شود که حتی در مورد ضرب و شتم اطرافیان خود تا مرز جنون پیش می‌رود؛ و البته آن‌قدر لاقید و بی‌منطق است که در برابر دختر شهری همسایه خود را می‌بازد و به بروز احساسات رقیق و بی‌پایه رو می‌آوَرَد! شاید تنها امتیاز شخصیت او دل‌سوزی برای همان دوستی قدیمی است که در ابتدای این نوشته ذکرش رفت. نوعی از همراهی و همدلی که چکیده‌ی تمام موهبت‌های آن در فیلم «آتابای» به حضوری دوستانه بر مزار شمس تبریزی (در شهر خوی) منجر شده است. حضور کوتاهی که بعید به نظر می‌رسد به غیر از ایده‌ی «کمک به گردشگری منطقه» آن‌هم در یک فیلم با ظاهر عاشقانه، دلیل مشخص و خاص دیگری داشته باشد!
در حقیقت باید اعتراف کرد «آتابای» انتظار سینماروها و تماشاگران سینمای ایران را از نیکی کریمی برآورده نمی‌کند و اگر کاربرد زبان آذری (که به کاربرد زیرنویس در بیش از هشتاد درصد فیلم منجر شده) را مانعی برای ارتباط همه‌جانبه‌ی مخاطبان و فیلم بدانیم باید گفت این کارگردان و بازیگر پرسابقه‌ی سینمای ایران مسیر دشواری را برای رسیدن به کاری دشوارتر برگزیده است. مسیری که البته برای اطلاع از نتیجه‌‌ی آن، تا هنگام نمایش عمومی باید صبر کرد و منتظر ماند و دید.
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

خاطره‌بازی با پرده‌های نقره‌ای/ نگاهی به «سینما شهرقصه» (کیوان علی‌محمدی و علی‌اکبر حیدری)

پوستر فیلم «سینما شهرقصه»

سال‌ها پیش که منصور ضابطیان طرح مجموعه برنامه‌ی «نقره» را به تلویزیون ارائه داد هرگز با خودش فکر نمی‌کرد ایده‌ی غوطه‌ور شدن در برکه‌ی خاطرات و نوستالژی‌بازی با دنیای فراموش نشدنیِ دهه‌ی 1360 تا این حد پرطرفدار و سودآور از کار درآید. آن‌قدر پرطرفدار و آن‌قدر سودآور که اگر کسی حال و حوصله‌ی جمع زدن فروش فیلم‌هایی نظیر «اخراجی‌ها»، «نهنگ عنبر» و «هزار پا» و سری‌های مشابه آن‌ها را داشته باشد بعید به نظر می‌رسد به آسانی موفق به شمارش کهکشان صفرهای این فیلم‌ها شود! فیلم‌هایی که آبشخور همه‌شان در تناقض‌های رفتاری، نوع خاصِ پوشش و آرایش خاص مردم، و هم‌چنین سیاست‌های انقباضی دولت در آن دهه‌ی نمونه‌ای و مثال‌زدنی است.
این‌ روزها کیوان علی‌محمدی با فاصله گرفتن موقتی از دوست قدیمی‌اش (امید بنکدار) و البته انتخاب همکار دیگرشان (علی‌اکبر حیدری) برای کارگردانی فیلم، یک‌‌بار دیگر در آب خنک و لذت‌بخش این برکه‌ی جادویی شیرجه زده است. حاصل‌ این آب‌تنی، فیلم نوستالژیک «سینما شهرقصه» با اشاره‌هایی به تاریخ سینمای ایران است. فیلمی که عنوان آن برای نسل ما یادآور یکی از کوچک‌ترین، دنج‌ترین و جذاب‌ترین سالن‌ها برای تماشای شاهکارهای سینماست و برای نسل و نسل‌های بعد، یادآور سالن کوچک و بی‌هویتی در دل سینما آزادی. 
البته از این سالن خاطره‌انگیز، و البته نوستالژیِ فیلم‌هایی که در آن به نمایش گذاشته می‌شد، به غیر از یک نام، چیز دیگری در این فیلم دیده نمی‌شود و اگر برخی تحر‌یف‌های آشکار نظیر آتش گرفتن پلاکارد «برادرکُشی» (ایرج قادری) را به حساب نگاه نمادین سازندگان «سینما شهرقصه» بگذاریم (فیلمی که پیش از حوادثِ منجر به پیروزی انقلاب ساخته شده بود اما در اسفند 1358 بر پرده آمد) باید گفت در این فیلم، سینما و خصوصاً سینمای پیش از انقلاب، بیش از هر زمان دیگری مورد استفاده‌ی ابزاری قرار گرفته است. اوج این اتفاق نیز جایی است که برای خاطره‌سازی از طریق نمایش هنرپیشه‌های قدیمی، دیالوگ‌های مطلوب و مورد نظر سازندگان فیلم، روی تکه‌هایی از اسناد تصویریِ پرده‌ها‌ی نقره‌ای راه می‌رود و آن‌ها را مخدوش می‌کند. فیلم‌هایی که اینک باید گفت اغلب‌شان همراه با سینماهای کوچک و بزرگ قدیمی به خاطره‌ها پیوسته‌اند؛ و به غیر از کمی نوستالژیِ رقیق و شیرین، حرف خاص دیگری برای گفتن ندارند.
«سینما شهرقصه» همان داستان قدیمی و بارها تکرار شده‌ی عشق‌بازی با سینماست که این‌بار از زبان یک تعمیرکار آپارات‌های قدیمی (داود/ حامد کمیلی) روایت شده است. داستان «لذت بردن گناهکارانه» از فیلم‌های قدیمی که تجلی آن را در سکانس ابراز احساسات رزمنده‌ها نسبت به فیلم «برزخی‌ها» (دیگر فیلم ایرج قادری) می‌بینیم؛ و هم‌چنین اعتراف داود به ناتوانی در چشم برداشتن از پرده‌ی سینما (در همان ابتدای فیلم). اما هسته‌ی اصلی فیلم که متاسفانه نادیده گرفته شده و طبعاً مورد پرورش قرار نگرفته، زمینه‌چینی برای ایجاد علاقه‌مندی نسبت به سینما در دل حاجی (فرخ نعمتی) است. شخصیتی که داود به پیروی از فیلم «اخراجی‌ها» و برای جلب رضایت او به ازدواج با دخترش حاضر می‌شود به خط مقدم جبهه‌ی جنگ سفر کند (می‌بینید منابع الهام فیلم در چه مایه‌هایی است؟!)
در نهایت آن‌چه باعث می‌شود مخاطب «سینما شهرقصه» با داستانی چنین سست و نحیف و هجوآمیز کنار بیاید حس رضایت‌بخش خاطره‌بازی با تصویر مواج فیلم‌ها روی پرده‌ی سینماست. نکته‌ای که اگر یادداشت یکی از کارگردان‌های فیلم در ویژه‌نامه‌ی ماهنامه‌ی سینمایی فیلم را ملاک قرار دهیم (آن‌جا که علی‌اکبر حیدری به بازی عزت‌الله انتظامی در فیلم «نابخشوده» اشاره کرده) باید پذیرفت متاسفانه سطح اطلاعاتِ درونِ فیلم اصلاً قابل اعتماد و طبعاً قابل بحث نیست.
پی‌نوشت: بازیگر اصلی فیلم «نابخشوده» (ساخته‌ی ایرج قادری در 1376) بهزاد جوانبخش است و زنده‌‌یاد انتظامی هرگز در این فیلم حضور نداشته است!
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

...هوس قمار دیگر/ نگاهی به فیلم «تومان» (مرتضی فرش‌باف)

تومان (مرتضی فرش‌باف)

با فیلم «تومان» (مرتضی فرش‌باف) سینمای آزار وارد مرحله‌ی تازه‌ای از حیات خود می‌شود. سینمایی که اساساً برای لذت بردن تماشاگرِ سینمارو ساخته نمی‌شود؛ و بعید است عصر جمعه‌ی مخاطبی که در این وانفسا پول بلیت داده و احتمالاً با خانواده یا دوستان و نزدیکان خود روانه‌ی سینما شود را به ساعتی مفرّح، توام با تفکر و خیال تبدیل کند. در این گونه‌ی خاص از سینما، فیلم‌ها بی آن که به فکر داستان‌گویی، خلق شخصیت‌های جذاب و انگیزه‌ای برای همراهی مخاطب تا انتهای ماجرا باشند، او را گروگان می‌گیرند تا به جای سرگرم‌سازی، شاهد میزان تحمل و صد البته قدرت خودآزاری‌اش [در چشم دوختن به پرده] باشند. در غیر این صورت معلوم نیست چرا تماشاگرِ بخت‌برگشته باید به تماشای فیلمی یک‌صد و سی دقیقه‌ای با زمانی فراتر از استاندارد اکران بنشیند و شاهد عملکرد شخصیت‌هایی تک‌بُعدی باشد که زندگیِ‌ آلوده به قمارشان آکنده از پلشتی و بی‌هویتی و بی‌منطقی است. جوانانی در خطه‌ی ترکمن‌صحرا و گنبدکاوس که بی‌وقفه در کار شرط‌بندی روی اسب‌های مسابقه و نتایج مسابقه‌های فوتبال هستند و برخلاف تصور پایتخت‌نشینان آن‌قدر پول در می‌آورند که در روزگار بی‌پیر ما و تنها به یک اشاره‌، پراید شصت میلیونی را به یک آهن‌پاره‌ی قراضه و غیر قابل استفاده تبدیل می‌کنند! البته معلوم نیست چرا این رقم‌ها و تومان‌های بی‌حساب و کهکشانی تاثیری بر زندگی کثیف و نکبت‌بار‌ آن‌ها ندارد. آدم‌هایی که شاید قرار بوده مخاطبان یک فیلمِ نهایتاً بیست دقیقه‌ای را با دنیای عجیب و پیچیده‌ی شرط‌بندی و نحوه‌ی درآمدزایی از طریق آن آشنا کنند اما چنان که ذکرش رفت، به جای انجام چنین کارِ کارستانی آن‌ها را در حیرت و تعجب خود رها کرده‌اند تا شاید از آن‌سوی پرده‌ی سپید و عریض سینما شاهد دندان‌قروچه‌ها و جابه‌جا شدن‌ هزارباره‌شان روی صندلی سینما باشند. اوج این احساس نیز جایی است که داود (با اجرای میرسعید مولویان) بی هیچ دلیل موجه و منطقی، نامزد خود (آیلین/ پردیس احمدیه) را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. دختری که در تک لحظه‌ی سینمایی فیلم (آن‌جا که یکی از نوچه‌های داود در همراهی با سایه‌ی او روی موج‌های دریا شکل تازه‌ای می‌سازد) به درستی به یک پری دریایی تشبیه می‌شود.
«تومان» البته به دلیل تلاش [هرچند ناکام] برای خلق موقعیت‌های پیچیده‌، از طریق دکوپاژ و فیلم‌برداریِ مرعوب‌کننده در جایگاهی بسیار جلوتر از فیلم کُند و کش‌دار و غیرجذاب «بهمن» (فیلم قبلی همین فیلم‌ساز) قرار می‌گیرد اما هنوز تا تعریف موجود از سینمای خوب و جذاب و پرکشش فاصله‌‌ای بسیار طولانی دارد. سینمایی که عمق و البته شخصیت‌های جذاب و همدلی‌برانگیز داشته باشد؛ و مهم‌تر از همه داستان تعریف کند. عنصر کمیابی که با توجه به اغلب فیلم‌های حاضر در بخش مسابقه (چه مسابقه‌ای!) متاسفانه باید گفت در حکم کیمیاست.
در شکل فعلی، فیلم تازه‌ی مرتضی فرش‌باف بی آن که خاطره بسازد و دست‌کم تلاش کند تا در حافظه‌ی مخاطبانِ پر و پا قرص سینما جا و جایگاه کوچکی برای خود دست و پا کند به پایان می‌رسد؛ و عجیب آن که تنها بخش قابل اشاره‌ی فیلم نیز همین سکانس پایانی است. جایی که شخصیت اصلی فیلم به تهران می‌آید تا این‌بار در میان جمعیتی میلیونی بخت خود را مورد آزمایش قرار دهد اما در حالی که میلیاردها تومان پول در حساب خود دارد، زیر نیمکتی در یکی از پایانه‌های شهر دراز می‌کشد تا قدری بیاساید و شاید خوابی آرام را تجربه کند اما حتی قادر به انجام این کار هم نیست. تصویر غریبی از آدمیزادی که هیچ چیز او را راضی‌ نمی‌کند؛ حتی پول و عشق و رفاه.
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

به‌خاطر یک کلیک بیش‌تر

سال‌ها پیش، قبل از آن که رسانه‌های گروهی، میزبان این همه خبرنگار و نویسنده و روزنامه‌نگار و عکاس و فیلم‌بردار و برنامه‌ساز رادیویی و تلویزیونی و غیره باشد، سالن مطبوعات [یا همان رسانه‌های کاغذی سابق!] مهم‌ترین اردوگاه تعداد محدودِ منتقدان و فعالان عرصه‌ی ادبیات سینمایی بود. کسانی که آن سال‌ها از هُرم نَفَسِ تماشاگرانِ عاشقْ انرژی می‌گرفتند و قدرت قلم‌هایشان را برای کسانی به کار می‌گرفتند که به عشق تماشای فیلم‌، ساعت‌ها در سرمای استخوان‌سوز و زیر برف‌های درشت و بی‌پیر آن سال‌های تهران توی صف می‌ایستادند...
متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

خسی در میقات/ گزارش نمایش «خانه‌ی خدا» در کانون فیلم خانه سینما

سالن سیف‌الله داد خانه سینما بعدازظهر سه‌شنبه هشتم بهمن، بار دیگر شاهد نمایش و نقد و بررسی مستند «خانه‌ی خدا» محصول سال 1345 بود.

نقد و بررسی این فیلم با حضور دکتر حمید دهقان‌پور (مدرس) و غلام‌عباس فاضلی (منتقد سینما) برگزار شد و ناصر صفاریان (دبیر کانون فیلم خانه سینما) در ابتدای این جلسه با اشاره به نخستین نمایش آن (در سی‌ام آذرماه 1345 در سینماهای تهران، شیراز، تبریز، آبادان، مشهد و همدان) که باعث شد جمعیت زیادی از قشر مخالف سینما در آن سال‌ها به سالن‌ سینماها راه پیدا کنند گفت: «این فیلم که نمایشی از آیین و مناسک سفر روحانیِ حج به حساب می‌آید، با همراهی و حمایت وزارت فرهنگ و هنرِ وقت به نمایش درآمد و در هنگام اکران عمومی آن به احترام تماشاگران مذهبی و گروه‌های معتقد به دین اسلام، ضمن صرف‌نظر از پخش سرود شاهنشاهی، از نصب اعلان و تبلیغات سایر فیلم‌های جریان اصلی نیز چشم‌پوشی شد که در نوع خود و به عنوان تمهیدی برای جذب این دسته از تماشاگران بی‌سابقه بود.»
وی سپس با اشاره به تصحیح و بازسازی نسخه‌ی فیلم مورد بحث در فیلم‌خانه‌ی ملی ایران گفت: «متاسفانه نگاتیوهای فیلم «خانه خدا» در طول سال‌های گذشته از بین رفته و مرحله‌ی دشوارِ ترمیم و تصحیح آن پس از بازبینی و بررسی کیفی دو نسخه پزتیو (یکی با حاشیه‌ی صوتی اپتیک و دیگری مگنت) و سپس تهیه‌ی یک نسخه‌ی اینترمدیا از روی آن انجام شده که خوش‌بختانه نسخه آماده شده، از کیفیت بسیار خوبی برخوردار است.»
صفاریان هم‌چنین با تشکر از همکاری مدیریت فیلم‌خانه‌ی ملی ایران در برگزاری جلسه‌هایی نظیر نمایش این فیلم گفت: «بر اساس اطلاعات موجود در نشریات آن دوران و هم‌چنین تبلیغات میدانی، مدت زمان این فیلم ظاهراً دو ساعت بوده در حالی که نسخه‌ی فعلی،‌ حدود صد دقیقه است و به همین خاطر معلوم نیست بیست دقیقه‌ای که محل اختلاف میان مدت زمان این دو نسخه است چه سرنوشتی پیدا کرده است.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته